برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

يادتان نرود آدمها فقط حُكم صادر ميكنند؛ بي آنكه تو در دادگاه حضور داشته باشي.

 

از وقتي كه مرا با حجم عظيمي از تنهايي جاي گذاشته اي و به خدا رسيده اي، كم كم دارم ميفهمم كه انسانيت در اين دنيا معنايي جز شكستن ندارد. شكستن دل. شكستن غرور. شكستن حرمت. شكستن...

آدمها خيلي بيرحمند. تا مي آيي باورشان كني، گند ميزنند به تمام وجودت.

و تو باز تنهاتر ميشوي. آنوقت بيشتر و بيشتر عزمت را براي تنهاترشدن جزم ميكني.

بعضي از آدمها مدتهاي بسياري قبل از لحظه ي مرگشان ميميرند.

مثل من.
 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۳۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:

آدم يك روزي ميفهمد كه بايد تنها بماند. كافي شاپها عشق نيستند. هر رنگي كه باشند.


ميگويم دعوتت كنم به يك كافي شاپ. حالا شيك هم نباشد، اشكالي ندارد. قهوه ي اسپرسو هم نخوريم در اين سرما و فقط يك نيمكت در پاركي باشد و يك بطري آب معدني...  خب اسمش را كافي شاپ ميگذاريم.

ميگويم بنشينيم و به تصوير بكشانيم تمام روزهايي كه در خيالمان پرسه ميزند. من با شوق مينويسم و تو، نَرم نَرمك رنگش بزن. غروب كه شد، تو برگرد خانه تان و من هم. بعد من چركنويسها را مچاله ميكنم ته ِ دلم، تا، كسي نبيند. تو هم دستهايِ رنگينت را بشوي. ما كه ميدانيم خطمان به هم نميخورد. تو هم روزي خطي به كاغذهام كشيدي و رنگي شدند.

اما من دلم ميخواست به ديوار بچسبانيمشان و دوتايي لبخند بزنيم.

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:  روزي از روزهاي پارسال. 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۳۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:

اولين بار

 

اولين بار است با يكى از اعضاى خانواده در مورد تو حرف ميزنم و ميگريم. هميشه حرفت را ميزنم. خاطره ات را ميگويم. نامت را ميبرم. اما دلتنگيم را، تنهايى و آوارگيم را همه اش را در خودم قاب كرده بودم. امشب ريختمشان برايش. حرف خوبيهايت را زدم. حرف چيزهايى كه زندگى را ياد آدم ميدهد. چيزهايى كه يك زن قوى، بارَت مى آورد. چيزهايى كه هميشه بعد از نبودنها، آدم يادش مى آيد.

اما اشكها خودشان آمدند. باور كن نميخواستم بيايند. آنهم جلوى كسى كه نبودنت خيلى به روى شانه هاش سنگين است. نتوانستم قورتشان دهم. باور كن.

امروز هم در اتوبوس كه هى گريه كردم و تو را و خدا را صدا ميزدم، به شانه اى احتياج داشتم اما، شانه اى نبود. شيشه ى اتوبوس بود فقط. كاش زمان به عقب برميگشت...

 

جنت خداوندگار، مال توست. ميدانم. 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۹ توسط:برج خنك كننده موضوع:

دوست ِ خوب

 


گاهي آدم  وارد دوستي با افرادي ميشود كه سالهاي بعد ميفهمد چه گندي به زندگاني خودش زده.

در هر صورت آدم در برهه اي از زمان، به نقطه اي ميرسد كه:

هيچكس و هيچكس و هيچكس آني نيست كه رُخ مينماياند.

آدمي بايستي و بايستي و بايستي با تني چند در شرايط خاص ِمحيطي و رواني زندگي كند ( به تمام معنا زندگي كند ) و بعد كسي را به دوستي برگزيند.

الباقي دوستيها، حيف است نامشان به دوستي بُرده شود.

 

اينها تجربيات ِ محض ِ اينجانب است و باور بفرماييد واقعيت ِ محض است. 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۸ توسط:برج خنك كننده موضوع:

روزى، صبر به انتها ميرسد.

تنهايى،

رنج عظيمى ست.

كمتر كسى بتواند تاب بياورد. 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:

در بستر سرماخوردگى ِ پاييزى

يك وقتهايى آدم دلش ميخواهد از سر و كول زندگى بالا رود. روى شانه هاش بنشيند. زندگى با او بخندد. مثل بچه هاى دوساله با آدم بازى كند. قلقلكش دهد و آدم بخندد. آنقدر بخندد كه غش كند بميرد. آدم گاهى شكل خنده هاى خودش از يادش ميرود، آنقدر كه زندگى دوستش ندارد. راستى، خنده ى تو چه شكلى است؟          

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:

بند نافم را ميبُري لدفا؟

شب نبود. روز نبود. عصر نبود.

نميدانم چه برهه اي از زمان بود؟ كه از دستهايش لغزيدم. از دستهايم لغزيد.

اما خوب ميدانم حال من، در آن هنگام، خوب نبود.

و خوبتر ميدانم، به من اجحاف كرد. و من نيز به خودم.

و خوبتر ميدانم كه استيصال، بند ِ نافم است، كه آنقدر نپوسيد تا فراموش كردند دورش بياندازند.

و رجحان دارد بر تيرگي ِ خوابهام در ثانيه هايي از   ز ن د گ ي، كه تو رفته اي و او هم نيست. 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:

همين حالا بيا. فردا خيلي دير است.

 

ما آدمها، پولهامان را پس انداز ميكنيم.

ماشينهامان را به بُت تبديل ميكنيم.  خطي اگر بخورد ماشينهامان، داد ميزنيم سر ِ بچه مان كه بلد نيستي رانندگي كني.

لباسهامان را دوست ميداريم. خوشكلترينهاشان را در كُمُد آويزان ميكنيم براي يك ميهماني خاص. يك عروسي. يك تشريفات و مراسم آنچناني نگهش ميداريم كه آنموقع بپوشيمش.

طلاهامان را، ميگذاريم در صندوق تا مهمانيها و عروسيها و تشريفات قدم جلو بگذارند تا ما نظري بيافكنيم.

بيرون كه ميرويم رُژ ِلب ميزنيم. ريمل ميزنيم. رُژ ِ گونه ميزنيم. ابروهايمان را مداد ميكشيم. كِر ِم  ميماليم به چهره مان. موهامان را مُدل ميزنيم. بعد خانه كه آمديم، چهره مان را ميشوييم. موهامان را تند ميبنديم و بيحالت. آنوقت باز هم تمام وسايلمان را در جعبه، در كمد جا ميدهيم تا روزي ديگر.

همه چيزمان را ميگذاريم براي ديگران. ديگران نگاهمان كنند. به به بزنند. چه چه بزنند. ديگران از آرايشمان، از لباسهامان، از طلاهامان، از ماشينمان، از كارخانه مان، از گوشيهامان، خوششان بيايد. خوششان نيايد. هرچيزي. فقط ديگران اهميت دارند. و ما فراموش ميكنيم و فراموش كرده ايم كه در خانه، پدر داريم. مادر داريم. زن داريم. بچه داريم. شوهر داريم. بچه داريم. برادر داريم. خواهر داريم. فراموش كرده ايم همه چيز به صورت غير مستقيم و ناآگاهانه در درون ما، در درون خانواده مان، نهادينه ميشود. "ريشه ميدَواند. رشد ميكند. بزرگ ميشود. و سايه ميگُستراند." *  فراموش ميكنيم و فراموش كرده ايم كه فردا، كوچكترهامان، مثل ما ميشوند. فراموش كرده ايم. بايد عوض شويم. و راه ِ دُرُست ِ زندگي را بيابيم.

ما آدمها، همه چيزمان را نگه ميداريم براي فردا.

و ناآگاهيم، كه فردا... عزيزهامان براي هميشه از دستمان ميروند. از زندگيمان ميلغزند. و دلمان ميپوسد.

فردا دير است...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

* اين را، معلم رياضى كلاس دوم و سوم راهنماييم، در دفتر خاطراتم برايم نوشت. دفترى كه دُزديدَنَش. و پيدا نشد. 

  

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

جاده هاي يكطرفه ي درد اندود.

 


يكجايى همه چيز تمام ميشود.
يكجايى همه چيز از دست ميرود.
يكجايى بايد تنها بمانى.
از غم از دست دادن عزيزت كه بزرگتر كه نيست هيچ چيزى... هيچ چيزي.
يكجايى حتى دوستيها تمام ميشوند، بى آنكه بخواهى.
اين شبكه هاى مجازى گاهى خوب است. براى اينكه تلنگرى به روحت بزنند.
مثلا به تو ميگويند فلانى تا نصف شب آنلاين است اما سراغى از تو نميگيرد. بعد مثلا دوستت هم دارد. پخش شده در گروههاى بيخود مجازى.
مثلا به تو ميگويند معشوقت آنلاين است. هى انواع و اقسام عكسهاى زيبا ميگذارد روى پروفايلش. از آن عكسها كه يك دانه هم از تو نگرفت، و هى نظرى به تو نمى افكند. حتى اگر گه گدارى پيامى بفرستى، چه با اكراه و تكبر جوابى ميفرستد. تو هم مجبور ميشوي هي شماره اش را ديليت كني تا عكسهايش را نبيني و بي محليهايش را نيز. و غرورش را هم. عشقهاي يكطرفه همينند ديگر. عشقهايي كه زبانشان نامفهموم باشد، بالاخره جاده ي يك طرفه برميگزينند و دست در جيب سردشان ميروند پي خش و خش برگهاي پاييزي ِ تنهاتر از خودشان. پيش او، تو گدايى. خورد شده اى و چرت. و تو بيصدا، بى آنكه هيچكس و هيچكس و هييييييچكس بفهمد اشك ميريزى. وقتى او غرور را جور ديگرى معنا ميكند و عشق را و تو را هم.

دوست داشتن خوب است. عشق خوب است. دوست خوب است. اما وقتى آدم هى از پشت خنجر خورد، نه دوست ميدارد، نه عاشق ميشود و نه دوست ميگيرد.
بلك شدن هم خوب است. خيلى.
آدم يكباره و ناگهانى، به تمام حماقتش پى ميبرد. يك شُك ِ عظيم و ناگهانى.
اين شُكها، آدم را به ICU محتاج ميكنند تا از هيچكس و هيچكس و هيچكس، هيچ خبري به دستت نرسد.

من در ICU يِ زندگاني ام به سر ميبرم هم اكنون.

چقدر زندگي در سكوت، خوشايند است.

امتحانش بفرماييد. آدمها اصصصصصصلا آنگونه نيستند كه رُخ مينمايانند.

باور بفرماييد.

  

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۴ توسط:برج خنك كننده موضوع:

دوست

 

دوست ِ خوب، بهترين نعمتى است كه خدا ميتواند به آدم بدهد. گاه گدارى غُرغُرهايت را ميگذارى براى گوشهاى ِ دوستت. گريه ميكنى. حرفهاى نااميد كننده ميزنى. به زمين و زمان فحش ميدهى. و دوست، فقط گوش ميسپارَدَت. بَغَلت ميكند. پشت تلفن آرامت ميكند. در اين شبكه هاى مجازى برايت حرفهاى خوب ميزند. و هيچ وقت خسته نميشود از تو. از گِله هايت. از حرفهاى صد من يه غازت. از غُرغُرهايت. از هيچ چيزت. حتى وقتى ميگويى قاطيم وِلم كن طاقت حرف زدن ندارم، قشنگ ميداند كه تو را بايد رها كند. كمى بعد خودش سراغت را ميگيرد. همان وقتى كه يقين پيدا كرده اى كه پناهگاه خوبى ست و ميتوانى تكيه دَهى اش و ترسى از افتادن نداشته باشى. دوست، خوب است. ميتواند ساعتها به اشكهايت گوش دهد و بى محليهاى معشوقت را به تو، حتى، ميگذارد روى شانه هاى خودش. دوست، زُلاليست كه بايد نوشيدَش به جان. مادرش مريض است. دوست، غمگين است. زار ميزند. براى مادرش دعا كنيم. تا دوست بخندد.  

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۳ توسط:برج خنك كننده موضوع:

خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو