باهار، در هزاروسيصدونودوپنجمين عشقبازيش با جهان.
رنجهاي آدمي بسيارند. آدمي به نقطه اي در زندگانيش ميرسد كه براي سالهاي از دست رفته اش، هاي هاي گريه ميكند. با آنكه ميداند احمقانه ترين اشكهايي ست كه ميتواند بريزد و چشمانش را ضعيفتر كند. آدمي، پس از مرگ عزيزانش، ميفهمد كه آدمي چقدر بيچاره است. وقتي كه در اين استيصال عظيم، ميبيني كه هنوز سرپا ايستاده اي و زندگاني به سر ميبري و عزيزت، به خاك آرميده است، ميفهمي كه "صبر" اين واژه ي رنجبار و رنجور را، از خود درنياورده اند. ميفهمي كه دنيا به جاي خودش ميچرخد و در وجود تو، صبري براي ادامه ي زندگاني نهفته است كه خودت هم هاج و واج به خودت مينگري. توي آينه، توي خواب، سر سفره نهار، وقتي كه درس ميخواني حتي يا رفته باشي عروسي مثلا.
اولين فرد خانواده كه ميميرد ( از وقتي تو به دنيا آمده اي و قبلترش را كاري ندارم) ، وقتي كسي ست كه همه ي زندگانيت پيش او بوده، از نوزادي تا بزرگسالي، ضربه ي سهمگيني به تو وارد مي آيد. چنان سهمگين كه هيچكس درك نميكند و چنان رنجبار كه خودت هم توان گفتنش نداري. اما ميبيني كه زندگاني به روال عادي برميگردد. با اين تفاوت كه اينبار، اين زخم عميق، درد تمام زخمهاي ديگر را از يادت ميبرد و ميفهمي، پوچي زندگاني، همانقدر عميق است كه فروغ، ميگويد.
بهار از راه رسيده است. بهار رنگ سالهاي كودكيم را ندارد. حتي نوجواني و جواني را. اين دومين سال است كه بهار، بوي تنهايي دارد. بوي پاييز و بوي خدا. بهار من، سبزينه ي غريبي ست كه به جان خنده هام افتاده و قلقلكشان ميدهد. بالاجبار بايد خنديد. بخاطر بهار. بالاجبار بايد بوسيد نوروز را بخاطر دايه. اما دايه نميداند چه بار سهمگيني روي دوش من خانه افكنده است، و من براي نديدنش، هرثانيه جان ميدهم و زنده ميشوم باز.
اما...
دايه گيان.. امروز... در لحظات پاياني 94 براي خاك تو و پدربزرگ، عود آورده ايم و گلاب... بهارت در اين بوي خوش، شاد و در كنار پدربزرگ شادتر بمان لطفا. شماها غريبانگيم را درك ميكنيد. بهارت شاد دايه گيان. بهارت شاد پدربزرگ نازنينم كه هيچ خاطره اي از تو ندارم اما دوستت ميدارم. بهارتان شادمان شادمان و شادمان.
بهار از راه رسيد. گرچه مرگ، صادقانه ترين حقيقت جهان است اما من اين بهار، فهميده ام كه جز خانواده ام، فاطي، فرزانه، آيدا، يُسرا، اتفاق صادقانه اي هستند كه به زندگانيم رنگ بخشيده اند و مهر.
بهارانتان بهاري...
برچسب: ،