وقتي به كودكيهام برميگردم، بعضي چيزها يادم مي آيد. مثلا شعر هاي ِكتابهاي ِدرسي را حفظ كردن، قشنگ خواندنشان، حس گرفتنهاي ِكودكانه براي خواندنشان، روي پاهاي ِعَمو نشستنها و گوش دادن به كتابهايِ كوردي خواندَنَش، نوارهاي ِكاسِت ِعمو را ور داشتن و از بـَر كردن آهنگهاي كوردي. و بلند بلند خواندن آوازها. و حس گرفتنهاي ِ جلوي آينه. كمي بزرگتر كه شدم، يعني مرز كودكي را هنوز رد نكرده بودم، كه يك چيزهايي درونم ميجوشيد. مثل هنر را دوست داشتن. نقاشي را دوست داشتن. شعر را دوست داشتن. آواز را دوست داشتن. باران را دوست داشتن. قدم زدن را دوست داشتن. زنگهاي انشا را دوست داشتن. كلاس فارسي را دوست داشتن. آرزو كردن براي اينكه خانوم معلم بگويد صُبحي بخوان اين درس را. و ...
چند سال قبل از اينكه كشف كنم اين دوس داشتنها يك جور نياز است در من، آهنگهاي نوارهاي كاست عمو را روزي هزاربار گوش ميدادم. و خودم هم هي آوازها را از بر ميكردم. آوازهاي " كريم كابان" جزو همان آوازها بود. همان روزها. همان حسها. همان دوستداشتنهاي هنر. همان عشق ورزيدنها به جهان. به زندگي. به آسمان. به زمين. " كريم كابان" را وقتي كه كودك بودم، شناختمش. و با صدايش لحظه ها گذراندم. و شعرها شناختم. روزي از همين روزهاي همين هفته بود كه يكي از آوازهاش را، كه آنموقعها از بَر كرده بودم، پس از گذشت چندين سال، هشت بار پشت سر هم گوش دادم.
" كريم كابان" جزوي از كودكيهاي من است. " كريم كابان" پركشيد. خُدايَش به همراه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عنوان، از فروغ است.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۲۲ توسط:برج خنك كننده موضوع:
از آن كيفهاى زنانه بدم مى آيد. همانها كه گنده اند. نگين دارند. خطهايي به رنگ طلايى دارند. دسته شان كوتاه است. يك جورى اند. همانها كه مصنوعى اند و زنها را هم مصنوعى نشان ميدهند. انگار در يك جعبه نشانده اندت. و دست و بالت بسته ست. همانها كه دچار يك آداب رسمي ات ميكنند. و يك جور چارچوب برايت ميسازند تا يك خانم شكيل به نظر بيايى. البته تأكيد ميكنم كه " فقط به نظر بيايى." همين. من كوله هايم را دوست ميدارم. همانها كه شكيل به نظرت نمى اندازند. اما راحتند. رَهايند. خُل و چِل و ديوانه شايد به نظر افتى. تأكيد ميكنم كه فقط " به نظر افتى." همين. اين كيفها دست و بالت را باز ميكنند. مثلاً وقتى كه برف ميبارد يا باران، ميتوانى هر دو دستت را آزادانه بلند كنى و بپرى. ميتوانى بِدَوى و خش و خش برگهاى پاييز را قشنگ حس كنى. كوله ها، صميميترين دوست آدمند. همه چيز را ميتوانى دَرِشان جا دهى. حتى عكس پنهانى معشوقت را. بعد از كوله ها، كيفهاى يه وَرى را دوست دارم. همانها كه دسته اش را از شانه ى راستت مى آورى و از زير بازوى چپت رد ميكنى و در پهلوى چپت، جا ميگيرند. به اينها ميگويم كج كجكيهاى عزيز.
آدم بايد رها باشد. تا بتواند از دنيا، طبيعت زيبا، از اكسيژن، از باد، از آفتاب، از برف، باران، تگرگ، سرما، گرما، قدم زدن، آسمان، زمين، كفشهايش و ... دستهاى معشوقش لذت ببرد. كيفهاى زنانه را دوست ندارم. آدم خُل و چِل به " نظر بيايد" بهتر است از اينكه شكيل " به نظر بيايد". شكيلها از دنيا عقب مانده اند.
باور بفرماييد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۲۲ توسط:برج خنك كننده موضوع:
اشكهاى دزدكى، شبانه زير پتو، زير دوش حمام، در اتوبوس، در سفرهاى تنهايى دوروزه، وقتى كه تنها خانه اى، خلاصه هر جايى كه بشود دور از چشم همه گريست، دردشان خيلى بيشتر است از اشكهايى كه سرت روى شانه ى يكى باشد و پيراهنش، روسرى اش، بلوزش، را خيس كنى.
اشكهاى دزدكى، ميشوند تنها پناه آدمى. و تمام ساعات ديگر از شبانه روز را، وانمود ميكنى كه خوبى...
من خيلى خوبم. شما به زندگيتان ادامه دهيد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۲۱ توسط:برج خنك كننده موضوع:
آنروز كه برگشتم خانه، باران ميباريد.
اتوبوس تأخير داشت. دو ساعت. من همش ترمينال نشسته بودم. اما بابا به من نگفت حالت خوب نيست. كاش ميگفت. سردم بود در ترمينال. هى دستشويى ميرفتم. بالاخره اوتوبوس خواست حركت كند. بابا بازهم نگفت حالت خوب نيست. من رسيدم خانه. ساعت سه ظهر بود. بابا تلفن جواب نميداد. يك ساعت بعد يك مسيج كوتاه فرستاد. رفتم مهمانى بزرگ. بابا باز هم تلفن را جواب نداد. مسيج دادم. راستش يادم نيست اين مسيج را جواب داد يا نه؟ آنتن گوشيم پريد. شب شده بود. آنتن گوشيم هى پريده بود. ميخواستم فردا دوباره برگردم پيشت. من نميدانستم تركم ميكنى يكباره. نميدانستم. فكر ميكردم نهايتا دو روز ديگر بيمارستان باشى و با هم برگرديم خانه. چرا رفتم آنروز؟ چرا كنارت نبودم آنشب؟ چرا؟ واى بر من ِ لعنتى. يهو تلفنى به مهمانى شد و بازگشتيم خانه. دلم ريخت. آمديم خانه و شايان گفت، رفته اى. و من زار زدم زار زدم. لعنت فرستادم به خودم. ارزشش را نداشت اين مهمانى. ارزشش را نداشت. نداشت. آنشب باران ميباريد. فردايش مياوردنت بانه. من نخوابيدم. يعنى خوابم نبرد. گريه امان نميداد. لرز امان نميداد. تپش قلب بالاىِ لعنتىِ تهوع زا، امان نميداد. خواب براى چه؟ ما تو را از دست داده بوديم. من لعنتى آنروز نمانده بودم پيشت.
باران ميباريد. فردايش آوردنت.... نميخواهم چيزى بگويم از دردش. فقط باران ميباريد...
الان هم باران ميبارد. امشب در خوابم بودى و بازهم باران ميباريد.
چقدر دلم برايت تنگ است.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۲۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:
فكر ميكنم آدمها هستند تا زخم بيافرينند به جان آدمها.
چيزي بيش از اين نديده ام.
شما اگر جايي ديديد، سلا مرا برسانيد و بگوييد:
خانه ي من نمي آيي رفيق؟
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۹ توسط:برج خنك كننده موضوع:
يك جامانده هايى، در ميان مويرگهاى آدم، ميلولاند پوستت را به هم-
آنوقت در خلوتگهى، به سان تابوت،
ميخُشكى،
تا زمانى كه به خاك وصلت دهند.
اين تمام تنهاييست.
٢ شهريور ٩٤
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۹ توسط:برج خنك كننده موضوع:
دل كه شكست،
ميشكند ديگر.
چسب زخم، آب كه بخورد، ميميرد. و زخم، دهن باز ميكند باز.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۸ توسط:برج خنك كننده موضوع:
بيا كمى امشب برايم حرف بزن.
پريشب، دم دمان ِ صبح بود كه آب ازم خواستى. تعبيرش چه ميتواند باشد؟ تو را به خدا بيا و بگو تشنه اى؟ آب ميخواهى؟ امشب حالم، حال سگ است. تنهايم. سوت و كور-بى هيچ صدايى حتى- بيا و كمى آرامم كن-بگو قبر خوب است و به زودى مرا هم ميبَرى.
كِى مرا ميبرى؟ بيا به رويم بخند و بگو ده رؤله بگرى...
دلم ديگر انگور دوست ندارد. هر دانه اش را كه ميخواهم وردارم، ياد تو مى افتم. آخرين چيزى كه خواستى انگور بود...
انگورها بياييد برايم بگوييد. و لعنتم بفرستيد كه آخرين روز رفتم...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:
سفر خوب است.
در سفر،
همه را ميشناسى. همه را.
حتى آنها كه ازشان دورى.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:
نمى ارزد اين شهر به مادرى ِ رؤياهام.
سنگين است شانه هام.
دلم.
روزهاى بسيار بسيار آشوبى زيستم اينجا.
نمى ارزيد.
بايد زندگانى ام را دوست ميداشتم.
بايد خودم را دوست ميداشتم.
و همان روزهاى اول ٩٠، ترك ميكردم اينجا را.
نمى ارزيد.
نمى ارزيد ...
زندگانيم ته كشيد.
كاش مى ارزيد...
كاش.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۱۵ توسط:برج خنك كننده موضوع: