برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

همين حالا بيا. فردا خيلي دير است.

 

ما آدمها، پولهامان را پس انداز ميكنيم.

ماشينهامان را به بُت تبديل ميكنيم.  خطي اگر بخورد ماشينهامان، داد ميزنيم سر ِ بچه مان كه بلد نيستي رانندگي كني.

لباسهامان را دوست ميداريم. خوشكلترينهاشان را در كُمُد آويزان ميكنيم براي يك ميهماني خاص. يك عروسي. يك تشريفات و مراسم آنچناني نگهش ميداريم كه آنموقع بپوشيمش.

طلاهامان را، ميگذاريم در صندوق تا مهمانيها و عروسيها و تشريفات قدم جلو بگذارند تا ما نظري بيافكنيم.

بيرون كه ميرويم رُژ ِلب ميزنيم. ريمل ميزنيم. رُژ ِ گونه ميزنيم. ابروهايمان را مداد ميكشيم. كِر ِم  ميماليم به چهره مان. موهامان را مُدل ميزنيم. بعد خانه كه آمديم، چهره مان را ميشوييم. موهامان را تند ميبنديم و بيحالت. آنوقت باز هم تمام وسايلمان را در جعبه، در كمد جا ميدهيم تا روزي ديگر.

همه چيزمان را ميگذاريم براي ديگران. ديگران نگاهمان كنند. به به بزنند. چه چه بزنند. ديگران از آرايشمان، از لباسهامان، از طلاهامان، از ماشينمان، از كارخانه مان، از گوشيهامان، خوششان بيايد. خوششان نيايد. هرچيزي. فقط ديگران اهميت دارند. و ما فراموش ميكنيم و فراموش كرده ايم كه در خانه، پدر داريم. مادر داريم. زن داريم. بچه داريم. شوهر داريم. بچه داريم. برادر داريم. خواهر داريم. فراموش كرده ايم همه چيز به صورت غير مستقيم و ناآگاهانه در درون ما، در درون خانواده مان، نهادينه ميشود. "ريشه ميدَواند. رشد ميكند. بزرگ ميشود. و سايه ميگُستراند." *  فراموش ميكنيم و فراموش كرده ايم كه فردا، كوچكترهامان، مثل ما ميشوند. فراموش كرده ايم. بايد عوض شويم. و راه ِ دُرُست ِ زندگي را بيابيم.

ما آدمها، همه چيزمان را نگه ميداريم براي فردا.

و ناآگاهيم، كه فردا... عزيزهامان براي هميشه از دستمان ميروند. از زندگيمان ميلغزند. و دلمان ميپوسد.

فردا دير است...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

* اين را، معلم رياضى كلاس دوم و سوم راهنماييم، در دفتر خاطراتم برايم نوشت. دفترى كه دُزديدَنَش. و پيدا نشد. 

  

 

 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :