آسمان
آخر مگر ميشود؟
مگر ميشود اين خانه خالي باشد از تو؟
هه...
چه بيچاره ام. چه دلتنگم.
چقدر ميخواهم صبحها، صداي تلويزيون را بلند كني، تا من ِ لعنتي بيدار شوم از خواب ِ بيخوابيم.
چقدر آشوبم. نميداني...
هرشب گوشه اي از خانه ميخوابم. بعضي شبها توي ِ اتاق ِ لعنتي ام، گوشم را به ديوار ميچسبانم و صداي ِ سُرفه هات را ميشنوم. باور كن ميشنوم. ميخواهم بيايم كنارت... سرفه هاي همين آخريها، كه من ِ لعنتي كنارت نميخوابيدم و به بابا ميگفتم ناراحتم كه كنارش نميخوابم خيلي. و بابا گفت ناراحت نباش... خۆي ئاوا راحەتترە.
و من ِلعنتي كنار آمدم... آخر مرا چه به خواب؟
من كه از آن شهر ِلعنتي ِ عذاب اندود بازگشته بودم. من كه آمده بودم خانه. تو كه خوشحال شدي. ذوق كردي. هنوز صدايت در گوشم ميپيچد، آنروز كه پشت تلفن گفتي توخوا دێيتەوە؟
و من گفتم آره... ولي فعلا به كسي نگو تا يكباره ميام...
من آمدم و تو يكباره رفتي.
چرا كمي بيشتر نماندي؟
من كه بازگشته بودم. من كه برگشته بودم تا ديگر تنهات نگذارم. من ِ لعنتي حتي نميخواستم ارشد بخوانم. من ميخواستم خانه باشم. تو باشي. من كه برگشته بودم خانه. چرا بيشتر نماندي؟ كاش بيشتر ميماندي...
دلم پر از داغ بود. پر از درد. پر از تنهايي. كاش نميرفتي تا كمي حرف ميزدم. تمام حرفهام مانده ته گلويم.
تو رفتي... آسوده شدي... به خواب ِ همه آمده اي و خوبي.
من اما... دارم دق ميكنم. ميميرم. مُرده ام. من همينجا دراز كشيده ام و دارم از رنجم براي خدا شِكوه ميبَرَم. اينجا... دُرُست آخِرين جاي ِ تو. همانجا كه با زاري، پيشاني سردت را بوسيدم و زود كنار رفتم. همانجا كه اشكهاي بي پايان ِ خواهرت، زير عينكهاش پنهان شده بود و او هم حس ِ مُردن داشت.
تو تنها نرفتي... باور كن همه را با خود بُردي. همه را...
كاش كمي بيشتر كنارم ميماندي. كمي كوتاه. اندازه ي يك ليوان چاي ِ تلخ و داغ. كمي اينور تر... اندازه ي يك دل ِ غم اندود. لطفا كمي برايم حرف بزن در خوابهاي آشوبم.
لطفا.
13 شهريور
برچسب: ،