امشب داشتند در مورد تداركات عروسي حرف ميزدند. بعد قضيه به جاهاي ديگر كشيد. داشتند در مورد اين حرف ميزدند كه زن، مال ِ مرد است و بدون ِ اجازه ي ِ شوهر، نبايد هيچ كاري بكند. تازه عروس، اين حرفها را ميشنيد. نگاهشان ميكرد و گوش ميداد. اما حرف نميزد. وقتي زني، چنان محكم اينگونه ميگويد، تازه عروس درونش چه اتفاقاتي رخ ميدهد؟ خودش را مال ِ مردش نميداند آيا؟
وقتي كه گوينده، مادر ِ تازه عروس هم باشد، ديگر قضيه صدچندان، بحراني ميشود.
اين چرنديات را كه به مُخ ِ آدم فرو ميكنند، آدم ترجيح ميدهد مجلس را ترك كند و به كاري ديگر مشغول شود. مثلا برود چاي بريزد. يا برود به دوستش تلفن بزند.
دلم به حال دختركاني ميسوزد، كه مادران و پدران، آنها را به زميني مثال ميزنند كه مَردش هرچه خواست، بكارد. شخم بزند. درو كند. اصلا بزند كل محصول را بسوزاند و هركاري دلش خواست بكند. جامعه ي من، مادراني دارد كه خودشان را فراموش كرده اند، و پدران ِ زميندار، پرورش داده اند.
تازه عروس لبخند زد. حس ميكرد دنيا براي ِ اوست. شايد هم دلش غم داشت و پنهانش ميكرد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:
با سلام. اگرچه هيچ چيزي عوض نشده است. اگرچه هنوز هشت مارس، تنها و تنها يك روز است كه سرشار از شعارهاي رسانه ايست. اگرچه هنوز هم هشت مارس در وبلاگ من هم جان ِ بي رمقي از زنانگيست، اما، اما، اما هنوز نبايد بُريد. نبايد خسته شد. اگرچه هيچ چيزي تكان نخورده است. اگرچه هنوز، همه چيز سر ِ جاي ِ ناجاي ِ خود قرار دارد. اگرچه هنوز مرد، جهان به دست ميچرخد و زن، زندگاني ميبخشد و ميميرد.
جوانه ميزنم
به روي زخم ِ بر تنم
فقط به حكم بودنم
كه من زنم، زنم، زنم
چو هم صدا شويم و
پا به پاي هم رويم و
دست به دست هم دهيم و
از ستم رها شويم
جهان ديگري
بسازيم از برابري
به همدلي و خواهري
جهان شاد و بهتري
نه سنگ و سارها
نه پاي چوب ِ دارها
نه گريههاي بارها
نه ننگ و عارها
جهان ديگري
بسازيم از برابري
به هم دلي و خواهري
جهان شاد و بهتري
ترانه ي سرود: مازيار سميعي
تنظيم: ثمين عابدي
خوانندگان: شيرين اردلان ، آزاده فرامرزيها
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:
من
يك روز
دلم را
از سينه ام در آوردم
گذاشتم روي دستش.
گفتم
دلم
بسيار بسيار بسيار
شكسته؛
و
بسيار بسيار بسيار
ظريف ميباشد.
گفت
شكسته هات رو جمع ميكنم و
تا آخرش باهات ميمونم.
دروغ نميگفت.
با دوپا رفت روي دلم.
دلم به آخر رسيد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عنوان از: ناسر ئاغابرا
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:
ميگفتند بارو بنديلشان را چارسال جمع كردند و به تهران سفر كردند. از دوستهايش ميگفتند. ميگفتند همه درسخوان بودند. ميگفتند او مرد بسيار خوبي بود. ميگفتند يكي از دوستهاي آنموقعش، وكيل شد. هنوز هم وكيل است. پرونده هاي گــُنده گــُنده ميدهندش. يكي ديگرشان قاضي شد. من اين يكي را ديده ام. يك قدِ بلندِ شيك و اصيل. با كت و شلواري مشكي، كه وقتي من ديدمش پوشيده بود. و دوتا از دخترانش را هم ديده ام. و زنِ بسيار غريب و دردمندش را هم. اما شش هفت سالي ميشود كه به يكي از دخترهاش ديگر ايميل نميزنم. اوهم نميزند. و وقتي مرا ديد، يك عكس زشتم را ديد. سالهاي بدِ بعد از بلوغم بود. ميگفتند يك دوست ديگرشان نويسنده شد. اين يكي را هم ديده ام. يك قدِ كوتاه و لاغر، با چهره اي شكسته و چروك، و عينكي كه نميدانم شماره اش چند است. اما او مرا نديده است. ميگفتند وقتي دخترش را فرستاد شيراز درس بخواند، كسي از فاميل مدتي با او حرف نزد. ميگفتند چند درس را در دبيرستانهاي بانه درس ميداد. ميگفتند پَر و بالش شكست، وقتي پسرِ ارشدش، كه نظير نداشت، به خون غلتيد. ميگفتند تورا خيلي دوست ميداشت. و روي لباسهاش جيش ميريختي. و اسمت را هم او انتخاب كرد. اما ديگر كاش كسي چيز ديگري نگويد... از پدربزرگ، يك كتاب به جا مانده، و دستنوشته هايي كه بايد كتاب ميشد، ليك پَر كشيد تا پسر ارشدش را براي ابد بغل كند. يك گوشه ي كتابخانه برق ميزند دستنوشته هايي كه جامعه ي آنروز را در برگرفته اما پدربزرگ نميداند جامعه ي اينروز منهدم شده است. بايد كتاب ميشد، ليك پدربزرگ... ميخواهم جاده اي را كه در آن ناليد، بغل كنم. اين جاده سالهاست با من معاشقه دارد. اين جاده پُر از آخرين بوي پدربزرگ است. اين بو، هرگز به مشامم نرسيده است. اما خوب ميشناسمش. دقيق مثل بوي اودوكلون محبوب خودم، ميشناسمش. ميخواهم پدربزرگ بيايد درِگوشم بگويد كه خوابِ بابايم، وقتي تنها يكماه و ده روز به دنيا عُمر داشتم، تعبير ميشود آيا؟ دلم براي پدربزرگ تنگ است كه عينكش و عكسش، تنها خاطره هايي هستند، كه از او ندارم...
ميخواهم كنار قبر پدربزرگ دراز بكشم
و دستم را رويِ خاكِ سينه ي پدربزرگ بگذارم و هرگز بيدار نشوم.
5 شنبه 6 آذر 93 ترم هفتم علوم اجتماعي.
شهري كه دوستش ندارم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشُد كه كنار قبر پدربزرگ دراز بكشم و هرگز بيدار نشوم. نشُد كه پدربزرگ مرا بغل كند. پدربزرگ باور نكرد كه دلم... اما پدربزرگ دردهاي دايه را بغل كرد. ديگر هيچ جايي براي آراميدن ندارم. جايم را بخشيدم به دردهاي دايه...
سه شنبه
21 بهمن ِ لعنتي ِ 93
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:
دير زمانيست كه تو از چشمم افتاده اي بانو. دير زمانيست كه راهمان جداست بانو. دير زمانيست كه دوستت نميدارم بانوي دوست داشتني من...
اين را او گفت. كوڕێك، له تامي پهپووله...
زني به جهان مياويزد. وعشق، همان زخم ِ محبوب ِ فروغ است.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۳ توسط:برج خنك كننده موضوع:
بارانه و
تهڕ ئهكا
...
هۆنياي چاوهكانيشم ،
ئهچنێتهوه
ههور.
. ئێوارهي ئهمڕۆ .
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۱ توسط:برج خنك كننده موضوع:
اين خيلي مزخرف است كه آدمي به چيزهاي اشتباهي كه جامعه يادش ميدهد، تن بدهد و پذيراي يادگيريش باشد. مثلا به زنان ياد ميدهند اگر برادرت يا شوهرت بهت آسيب زد، دَم نزن. صبوري كن. مثلا زني مورد تجاوز جنسي قرار بگيرد، شكايت نكند. مثلا.. خيلي مثلاها.
اول راهنمايي بودم. آنوقتها مدرسه كه تعطيل ميشد، جَلدي با خواهري ميرفتيم كانون پرورش فكري. صبح و عصر. سه روز در هفته. يكي از آن روزها، داشتيم به خانه برميگشتيم. در ويترين كتابفروشي اي، يك كتاب ديدم. ( قبلتر بحث آن در خانه شده بود كه داشته باشيمش). با خواهري رفتيم داخل و خريديمش. من هم از شوق اين كار خوب كه كرده ام و كتاب را به كتابخانه ي خانه ميبرم، آنرا در مغازه ورق نزدم. با لبخندي سرشار از غرور، به سوي خانه راهي شديم. و سرمست كتاب را به پدر دادم. پدر هم خوشحال و راضي.
ورق كه زديمش، نصف كتاب برگه هايش سفيد بود. انگار از ته دره اي پرتم كنند پايين، دلم خالي شد از سرمستي. پدر گفت اشكال نداره. عصر ببر عوضش كن. گفتم خب الان خودت ببرش. از فلان مغازه خريدمش. گفت نه. خودت ببر عوض كن كه ياد بگيري. گفتم چه را ياد بگيرم؟ گفت گرفتن حق را.
خب ميتوانم بگويم اولين بار بود كه تنهايي و بدون بزرگتر ميخواستم چيزي را عوض كنم يا پس بدهم. با خواهري رفتيم و به كتابفروش گفتم لطفا اين را برايم عوض كن و جلدي ديگر بده. اين نصف بيشتر صفحاتش خالي ست. گفت اين آخرين جلد بود. گفتم خب من نميخواهمش. گفت برش نميدارم. گفتم عوض كن. گفت آخرين جلد بود. گفتم من اين كتاب را نميخواهم. صفحه ي خالي را چكار كنم؟ قشنگ يادم مي آيد چشمهايش را گرد كرد و صورتش قرمز شد و با صداي بلند گفت اصلا تو اين كتاب را ميخواهي چكار؟ من هم پر صلابت گفتم "ورقه ورقه اش ميكنم و داخلش تخمه ميريزم و ميفروشمش..." *
اگر كمي بيشتر عقل داشتم، كتاب را روي ويترين ميگذاشتم و ميامدم بيرون. كتاب را برداشتم و به سمت خانه راهي شدم. اما ته دلم بغضي عميق داشت. جريان را براي پدر تعريف كردم و خنديد. خودش كتاب را بُرد و پس داد به كتابفروش. كتابفروش بهش گفته بود: اين دختر تو بود؟؟!!
و اينگونه بود كه بنده راهي مسيري شدم كه مقابل مردان، نبايد سر خم كند آدمي.
و اكنون به اين برهه از زمان رسيده ام كه هر مَردي آزارم دهد، آزارش ميدهم. به شيوه ي خودش. حالا اين مرد معشوق آدم باشد( كه برود و تنهايش بگذارد) يا مردي باشد در پارك در اتوبوس در خيابان، هيچ فرقي نميكند. جواب ِ آزار، آزار است.
والسلام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پەڕه پەڕەي ئەكەم، تووي تيا ئەفرۆشم.
پ.ن: قبلاها، سوپري ها، و دستفروشها، كاغذهاي باطله يا ناباطله را جوري ميپيچيدند كه وسطش گود و خالي بشود. شكل مخروط. بعد داخلش تخمه ميريختند و ميفروختند. شما يادتان نمي آيد. خيلي عالي بود.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۱ توسط:برج خنك كننده موضوع:
سومين عمل جراحي من، اگرچه سرپايي بود تقريبا، اما خب، عمل بود. نبود؟ چندتا بخيه ي گنده دوختن به جانم. به هرحال عمل باشد يا نباشد، اما هرچه به يادش ميافتم و به ياد يك ماه خانه نشيني و در بستر ماندن و به ياد مسكنهاي بسيار قوي كه دردم را تسكين نميداد، (حتي با وجود اينكه او، حتي يكبار هم حالم را نپرسيد) خوشحال ميشوم. ميداني چرا؟ چون حس ميكنم دردم را تو بيشتر از همه فهميده بودي. فهميدن كه نه. درك كرده بودي. خنده ام هم ميگيرد. وقتي براي تو دكتر رفتيم و من پانسمان شده برگشتم خانه و هيچ مسكني درد را تسكين نميداد. وقتي به رويم نگاه ميكردي، و ميخنديدي و ميگفتي " باشتر، نه جاتت بوو" ، حال خوبي داشت. وقتي " ف " آمده بود تا نمونه ي آزمايشت را ببرد و من بلند شدم و كاري كردم كه تو بخندي، ياد خنده ات آرامم ميكند. ميداني وقتي يادم مي آيد كه ميگفتي، اول تميزش كن بعد پانسمان جديدش را بزن، آرام ميگيرم. وقتي از درد به خود ميپيچيدي و باز هم هواي مرا داشتي.
من دير برگشتم. خيلي دير. خيلي دير. اما به همين خرسندم وقتي برگشتم، تو را خوشحال كردم و آرام گرفتي به آمدنم.
امروز جاي بخيه ها را نگاه ميكردم. سر شده است. اما لبخند زدم، به ياد خنده هات...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۵۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:
ديشب تا صبح هي به خوابم ميامدي.
و من هي ميپريدم از خواب.
در خوابم بودي و خانه ي قديمي مان بود. و حياطش.
و من هي از خواب ميپريدم و تسبيحت را ميبوييدم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۴۹ توسط:برج خنك كننده موضوع:
فحاشي كردن، خوب است گاهي.
آنوقت، آدم ميفهمد كه چه كسي، تو را بخاطر " خودت" دوست دارد و چه كسي تو را به خاطر " خودش" دوست دارد.
تهمت زدن هم خوب است. آنوقت ميفهمي چه كسي تو را شناخته، و چه كسي ادعاي شناختنت را ميكند.
گدا بودن هم خوب است گاهي. آنوقت آدمي ميفهمد كه چه كسي، پشتش ايستاده و چه كسي جاخالي ميزند تا بيافتي.
نشان ها خوبند. همه ي نشان ها را كه كنار هم بگذارد آدمي، ميفهمد كه كجا كفشهايش را از پايش در آورده و به پاهايش ليدوكايين ماليده اند و روي شيشه هاي شكسته راهش داده اند. ( منظورم رقاصي آن زن، در آن فيلم هندي نيست ). وقتي پاهاي خون آلود آدمي از بي حسي درآمد، آنوقت دير است. خيلي دير. زندگاني آدمي، هرگز به دستش نمي آيد ديگر. و آدمي تا عمر دارد، در رنج به سر ميبرد.
فحاشي خوب است. فحاشي را آدمها، ياد همديگر ميدهند. آنوقت دو قورت و نيمشان هم باقي ست. در اين لحظه است كه آدمي به نتايج بسيار مهمي در زندگاني ميرسد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۴۸ توسط:برج خنك كننده موضوع: