در بستر سرماخوردگى ِ پاييزى
يك وقتهايى آدم دلش ميخواهد از سر و كول زندگى بالا رود. روى شانه هاش بنشيند. زندگى با او بخندد. مثل بچه هاى دوساله با آدم بازى كند. قلقلكش دهد و آدم بخندد.
آنقدر بخندد كه غش كند بميرد.
آدم گاهى شكل خنده هاى خودش از يادش ميرود،
آنقدر كه زندگى دوستش ندارد.
راستى، خنده ى تو چه شكلى است؟
برچسب: ،
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: