آدم يك روزي ميفهمد كه بايد تنها بماند. كافي شاپها عشق نيستند. هر رنگي كه باشند.
ميگويم دعوتت كنم به يك كافي شاپ. حالا شيك هم نباشد، اشكالي ندارد. قهوه ي اسپرسو هم نخوريم در اين سرما و فقط يك نيمكت در پاركي باشد و يك بطري آب معدني... خب اسمش را كافي شاپ ميگذاريم.
ميگويم بنشينيم و به تصوير بكشانيم تمام روزهايي كه در خيالمان پرسه ميزند. من با شوق مينويسم و تو، نَرم نَرمك رنگش بزن. غروب كه شد، تو برگرد خانه تان و من هم. بعد من چركنويسها را مچاله ميكنم ته ِ دلم، تا، كسي نبيند. تو هم دستهايِ رنگينت را بشوي. ما كه ميدانيم خطمان به هم نميخورد. تو هم روزي خطي به كاغذهام كشيدي و رنگي شدند.
اما من دلم ميخواست به ديوار بچسبانيمشان و دوتايي لبخند بزنيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: روزي از روزهاي پارسال.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: