گاهي يك آدم ِ گستاخ و لجباز و كله شقي مثل ِ من، يكهو به قعر ِ چاه فرو ميرود. بعد گير ميكند. به زمين و زمان فحش ميدهد. بعد نميداند چگونه بايد خودش را بالا بكشد به تنهايي.
اما ميداند كه آنقدر لجباز و گستاخ است كه حتما بايد بالا بيايد. و بالا بياورد هرآنچه را كه او را به چاه كشاند. و عشق نيز، حتي.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۸ توسط:برج خنك كننده موضوع:
تمام شد. همه چيز يكجايي بايد تمام شود. شهري كه دوستش نميدارم را دارم جاي ميگذارم. با كوله اي از اشك. از غربت. از تنهايي. اينجا پُر از لحظه هاي ناب ِ تلخي بود كه ميتوانست خوب باشد. ميتوانست حرفهاي همديگر را بفهميم. ميتوانست حتي عشق، جور ديگري تمام شود. يا اصلا جور ديگري شروع شود. يا اصلا شروع نشود. يا اصلا تمام نشود. عشق ميتوانست نقاشي بشود. شعر بشود. لبخند بشود. لحظه ها، اينجا، تلخ بودند و غريب. حسرت بودند و انبوه. حرفها بودند و نفهميدنها...
اينجا ميتوانست صبحها با يك رژلب قرمز شروع شود و شبها با لبخند به خواب رفت.
اين شهر را انداخته ام روي دوش خياباني كه قدمهامان را ميشِمُرد. در گرما. در سرما. پاييز. بهار. اين خيابان ته كشيده است. بايد ته ميكشيد. اين خيابان تحمل روياهاي مرا نداشت. تاب روياهاي تو را نداشت. روزگاري بايد به شادي دعوت بشوم حتما. انگار سهم من از دنيا، عشق بود بي آنكه عاشقي در كار باشد و در راه.
سكوتِ سهمگين دلم، در اين واپسين لحظات، نميدانم چطور اين شهر را روي سَر مردُمانش خراب نميكند. يا اصلا چرا مردُمانش؟ چطور آوار نميشود بر سَر ِ ثانيه هاي ِ مشقت بار ِعشق بار ِ تــُهي از عشق؟
اينگونه است آدمي فرزندانش را به قربانگاه ميبَرَد. اما خداوندگار، هيچ گوسپندي نميفرستد به جايــِشان. تا به جاي اسماعيلهامان، خون اندودشان كنيم. فرزندان ما روياهامان هستند. و روياهامان عشقهاي فرجام نيافته اي كه سخت آشوب ميكنند تمام قلب ِ آدمي را. عشقهاي ِ فرجام نيافته اي كه روي سرمان آوار ميشوند. و تكه اي از وجودمان زير آوار ميمانَد. براي هميشه. و از دست هيچ امدادگري، هيچ كاري ساخته نيست. تنها، آدمي، بايد دردش را حس كند، تا بميرد. و عاشق شُدنهاي ِ احمقانه اش را بسپارَد به مدادي كه روي كاغذ ميكِشاندَش.
خداحافظ اين شهر. خداحافظ اين عشق. اين خاطرات. اين من. اين تو. اين زندگاني. خداحافظ.
اتوبوس حركت كرد. بدونِ هيچ مسيجي از جانِبَت. اتوبوس حركت كرد و شيشه اش، پناه ِ اشكهاي ِ بي مهابايم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:
دستهايم را نَشُسته ام.
از عصر كه آمده ام.
بوىِ تو را گرفته ام. دَستهايم باز، خالى ماندند.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:
" ايراني به مقدار زياد ميتواند عواطف و هيجانات خود را مكتوم نگاه دارد؛ از چهره اش هيچ معلوم نيست كه در درونش چه ميگذرد. همه آنها مانند لوح سفيد هستند. ايراني ميتواند مدتها خشم و ناراحتي را در خود مخفي نگاه دارد. تا لحظه ي مناسب براي تسويه حساب و انتقام فرا رسد. وي كه از هر صاحب مقامي نفرت دارد ميداند كه چگونه در برابر هركس سر فرود آورد. دوست دارد ميهماني بدهد، فرودست ترين نوكران نيز حاضر است تمام حقوق ماهانه اش را صرف يك پذيرايي از دوستان كند. لعن و نفرينها و فحشهاي ايرانيان نيز از مميزات آنهاست. معمولا هدف فحش، شخص نيست. بلكه خانواده او، بخصوص پدر، زن، يا قبور گذشتگان وي است.. زيرا برحسب مفهومي كه زندگي خانوادگي دارد، فحش به خانواده بسي ناگوارتر از دشنام به فرد مخاطب است."
سفرنامه ي پولاك / ياكوب ادوارد پولاك / ترجمه كيكاووس جهانداري.
اقتباس از: مقدمات جامعه شناسي / دكتر منوچهر محسني.
(دكتر پولاك پزشك مخصوص دربار ايران در فاصله سالهاي 1851-1860 ميلادي در ايران ميزيسته است.)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:
عجيب است. آدمي ميميرد؛ اما نفس ميكشد.
آدمي نفس نميكشد؛ اما زنده است.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:
ديروز يك جاي كوچه، ايستاديم، و خواستيم خداحافظي كنيم. دست هم را گرفتيم. روبوسي كرديم. بعد هردو باهم، انگار مدتها بود منتظر همچين لحظه اي بوده باشيم، همزمان همديگر را تنُد بغل كرديم. گريه كرديم. در كوچه. گريه كرديم.
ميبيني چه شده ايم؟
هنوز باور نكرده ايم. باور كه نميدانم... فقط پذيرفته ايم كه نيستي. بايد بپذيريم. اما چه كنيم؟ زخمِ دلمان، هنوز باز است. باز است. باز است.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۴ توسط:برج خنك كننده موضوع:
"شەوي يەلدايە يا دەيجورە ئەمشەو
كە ديدەم دور لە تۆ بێ نورە ئەمشەو"*
پارسال يلدا بود. تو بودي. دوربين بود. خانه گرم بود. تو بودي. تو بودي. تو بودي. جمع بوديم. هرچند كه ميدانم دلت ميخواست چند نفر ديگر هم باشند. اما خب نميشود كه باشند. ميدانم دلت ميخواست مريض نبودي تا دلمه را خودت ميپيچيدي. و انار را برايمان دان ميكردي.
امشب يلداست اما تو نيستي. من درس خواندم. كسي هم حال و حوصله ي شادي كردن نداشت.
يك چاي ميخورم و ميخوابم الان. ليواني و تلخ و داغ. اصلا يلدا به من چه؟ به ما چه؟ وقتي تو نيستي و تمام شبها، يلدايند. تمام روزها هم حتي.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نالي
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۳ توسط:برج خنك كننده موضوع:
آدمي را عشق نبايد.
آدمي را خدا بايد.
خدا كه باشد، هوا خوب ميشود.
حتي قبر ِتو هم، پُر از لاله هايي ميشود كه سُرخَند. و نَجيب.
دلم برايت بسيار تنگ است. بسيار بسيار.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۳ توسط:برج خنك كننده موضوع:
دوست داشتن خوب است. عشق خوب است. لبخند خوب است. خنده هاي ِ بلند ِ سرشار از حال ِ خوب بودن، خوب است. هديه خوب است. نسكافه خوب است. سيب زميني سرخ كرده خوب است. پيتزا خوب است. آبگوشتهاي ِ دور ميدان خوب است. كبابي ِ دور ميدان خوب است. بستني خوب است. بلال خوب است. ذرت مكزيكي خوب است. گردنبند خوب است. شالگردن خوب است. تابلو خوب است. نقاشي خوب است. شعر خوب است.
اما...
صبوري، حد مشخصي دارد. تمام كه شد، هيچ چيز خوب نيست. هيچ چيز. حتي چاي خوردن در پارك. هيچ چيز خوب نيست. هيچ چيز.
تنها، قبر دايه است، كه خوب است. دُرُست مثل وقتي كه بود. و خوب بود زندگاني.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۲ توسط:برج خنك كننده موضوع:
خُب ديگر.
سَوايِ تمام ِ خوبيها و بديها، آدمي بايد گاهي با خودش تنها بماند. مثل همان نُه ماهي كه در زهدان مادرش تنها بود. بي آنكه بخواهد به جهان بيايد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۳:۴۲:۳۱ توسط:برج خنك كننده موضوع: