چاي برايت بريزم؟
رُخ داده بود اينور.
داشت به من نگاه ميكرد. سفيدي چشمهاش قرمز شده بود. شام را آنجا خوردم. كوفته دُرُست كرده بود. خوشمزه بود. خيلي. ميداني كه من عاشق كوفته م. كوفته هاش شُل شده بود. اما خوشمزه بود. داشت غصه ميخورد. يكهو گلويم سِفت شُد. كوفته هاي تو هيچوقت شُل نميشد. هيچوقت. هرگز. من يقين آوردم كه هيچكس نميتواند كوفته اي، به خوشمزگي كوفته هاي تو بپزد. هيچكس نميتواند. حتي او كه سفيدي چشمهاش قرمز شده بود از غصه. نميتوانست غصه اش را بيرون بريزد كه. چشمهاي اشكبارش بايد قرمز ميشد.
ميداني؟
يك فكرهايي دارم.
بايد بروم خودم را در گُلدانهات بكارم. بروم لب پنجره. بايد به خودم نور بتابانم. نـَبايد از دستهاي ِ يك مـَرد گـُل بـِگيرم. بايد بفهمم مردها، چاي تلخ و داغ، آنهم ليواني اش را نميتوانند درك كنند، وقتي گلوي آدم دارد از درد له ميشود. ميداني؟ بايد دوربين به دست بگيرم و عكس بياندازم از تمام چيزهايي كه خوشحالم ميكند. مردها نميتوانند عكس خوب بگيرند از آدم.عكسي كه بشود اُنس گرفت با آن.اصلا مردها همه اش قولهاي الكي ميدهند.فكر ميكني عكاسي بلدند. اما اينطور نيست. مثلا ميگويي بيا از قطره هاي باران عكس بگير. ميگويند باشه. ميگويي زودباش. ميگويند اومدم. بعد كه آمدند، باران تمام شده است.
به مردها ميگويي دلم يك ساندويچ بوگندو ميخواد. و آبگوشتهاي دور ِ ميدان را. مردها به رويت لبخند ِ خيلي مهربان ميزنند. مثلا كه خيلي خوششان آمده است. اما لبخندشان حتي، الكي ست. حتي وقتي در پارك، چاي را ميريزي از غصه، مردها نميفهمند چرا ريختي. ميداني؟ مثلا ميگويي بيا كنار اين گـُل، يك عكس ِناب، از من بيانداز. اما بلد نيستند، ناب يعني چه. عكس را، يا نمي اندازند، يا ناب ِ تورا نينداخته اند. آنوقت ميفهمي كه نبايد اصرار كُني به دوباره انداختنش. آنوقت ميفهمي كه بايد تنها شوي.
چقدر دلم برايت تنگ است. چقدر ميخواهم نشسته باشي و بگويم چاي ميخوري؟ بعد تو بگويي كمرنگ...
و من يك فنجان گـُل گـُلي ِ آبي، چاي كمرنگ، ميريزم براي تو. و يك ليوان چاي تلخ و داغ... ناب ِ خودم. روى يك سيني صورتي ِ خوشرنگ با گلهاى سفيد. با چند حبه قند براي من و چند عدد كشمش، براي تو.
ميداني؟ بايد يكروز بروم آن شهر ِ لعنتي.
لطفا از خواب بيدار شو. به غـُر زدن احتياج دارم.
14 شهريور
برچسب: ،