پنج
دستهاش را از بَر كرده ام. انگشتانش را. ناخنهاش را. جاي زخم ِ انگشتش را. دستهاش به دستهام ميرسد در خواب. خواب خوب است. خواب آدمي را دور ميكند از زندگاني. بايد بخوابم تا دستهاش را از ياد ببرم.
برچسب: ،
ادامه مطلب
دستهاش را از بَر كرده ام. انگشتانش را. ناخنهاش را. جاي زخم ِ انگشتش را. دستهاش به دستهام ميرسد در خواب. خواب خوب است. خواب آدمي را دور ميكند از زندگاني. بايد بخوابم تا دستهاش را از ياد ببرم.
صبري كه خداوندگار به من عنايت كرده تا بتوانم به زندگي ام ادامه دهم را شاكرم. اما گاهي عنان از كف داده و هاي هاي ميگريم. در تنهايي. در سكوت. زير پتو. در حمام. در جاده. شبانه. دزدكي. بيصدا. مثل الان. كه صفحه هاي كتابم خيس خيس شد. مرگ، آنقدر بيصدا درگاه خانه ي آدمي را ميكوبد و ميبَرَد، كه حتي مجال خداحافظي با عزيزت را هم نميدهد. و اين رنج عظيمي ست كه برشانه هاي آدمي ميخُسبد و هرگز بيدار نميشود. من اگر ميدانستم مرگ، مي آيد، مگر روز ِ آخر ميرفتم؟ مگر ميرفتم؟
چه بگويم؟ كه درد ادامه دارد و زندگاني نيز. كه ما فاني و خداوندگار است باقي ِ ابدي.
ياد گرفته ام خودم براي خودم مسيج ميفرستم و بغضها و دردهايم را به خودم ميگويم. با خودم دردودل ميكنم. خودم را بغل ميكنم. براي خودم چاي مياورم. چار حبه قند مياورم. حتي به خودم ميگويم آبميوه ميخوري با بيسكويت برايت بياورم؟ ياد گرفته ام اشكهايم را براي خودم بگويم. و كف دستهايم را تُند بمالم به چشمهاي ضعيفم. حتي يكي دو روز است يادگرفته ام كه خشمهايم را هم سر ِ دل ِ خودم خالي كنم. ياد گرفته ام وقتي درد لعنتي ماهانه ام سراغم آمد، به خودم ميگويم چند روزي تحمل كن اين كج خُلقيهاي مسخره ام را. ياد گرفته ام هر شب به خودم مسيج ميدهم و به خودم ميگويم بميرم هم نميذارم بد بخوابي خاس دلي من؟ يادگرفته ام هر كتابي كه خواندم را براي خودم تعريفش كنم و به خودم ميگويم كتاب بعديم را انتخاب كن برايم. ياد گرفته ام وقتي يك چيز سخت گلويم را فشرد، هرچه فلسفه و منطق و قانون است را بگذارم كنار و بروم جلوي آينه هي چرت و پرت بگويم و ابروهاي آشفته ام و رنگ ِ صوري ِ رفته ي موهايم را شانه بزنم. ياد گرفته ام خودم را به ساندويچي بوگندو دعوت كنم. به بستني و آبميوه. ياد گرفته ام وقتي دارم درس ميخوانم به خودم بگويم بهم انرژي بده تمركز كنم. ياد گرفته ام وقتي آدم از جان ِ مادرش بيرون خزيد، ديگر تمام. رسالت پدرش نـُه ماه قبل و رسالت مادرش با خزيدنش از جان ِ مادرش تمام ميشود. و اكنون نوبت رسالت اوست. وقتي جان به ريه هايش دميد، ديگر خودش ميماند و خودش و خودش. هيچ تكيه گاهي او را به مقصود نميرساند. مگر كه، خودش. هيچ عشقي حتي. از جان مادر ميخزيم و پوستي نو به تن ميكنيم. ياد گرفته ام اين رسالت وقتي تمام ميشود كه پدر بخندد و مادر بخندد. اما اينجا هيچكس نميخندد. همه دارند همديگر را گول ميزنند. عشقها هم رنگ فريب گرفته اند. عشق هم عبوديت خويش را فراموش كرده است. فراموش كرده است بايد بسوزاند هر آنچه را معشوق را ميازارد. اما اينجا همه چيز همان است كه معشوق را ميازارد. و عشق اينجا يك ديكتاتور فوق العاده جاني ست ميكُشد، ميسوزاند، ميبُرَد، ميبَرَد و تنها چيزي كه نميدهد، مـِهر است. اينجا همه چيز رنگ تهمت دارد. رنگ بي اعتمادي. رنگ دروغ. رنگ بغض. رنگ خط خطيهاي ديوارهاي سلولهاي انفرادي زندانهاي سراسر دنيا. رنگ نقاشيهاي بچگانه ي حك شده بر درختهاي بي زبان و ديوارهاي غربت كه همه اش حكايت از غم دارد. اين تمام شكوه و جلال ما از زندگيست! مضحك است. مزخرف است. وقتي بال داري و اجازه ميدهي برايت بچينند. وقتي چارچوب حريمت را ميشكني و برايت تَره خورد نميكنند و هي اشك ميدهند به چشمانت، آنوقت ياد ميگيري بروي. و اين مضحكترين شكل رفتن است. ياد گرفته ام وقتي حتي الهام به من ميگويد فردا نذري داريم نيت كن تا برات دعا كنم، خودم را بفشارم به هم و هيچ نگويم كه پاي راستم از درد دارد صداي تق ميدهد اما من نيتم چيز ديگريست...
ياد گرفته ام هر روز به خودم مسيج بدهم و مژده ي هديه دهم خودم را. گــُل باشد، كتاب باشد، آدامس باشد، ادكلن باشد، هرچه باشد، باشد، مهم شوق كاذب يك ثانيه اي ست كه از ذوق هديه به خودم ميدهم. يادگرفته ام كه بگريزم از تمام آدمهايي كه ميشناسمشان. با خود زندگي كردن، طعم خدا ميدهد. ياد گرفته ام هيچ حرفي براي هيچكس نداشته باشم. هركه خنديد، الكي با او بخندم. ياد گرفته ام از هركه خواستي برايت دعا كند، دعا نميكند. ( الهام را نميگويم. او خودش گفت برايت دعا ميكنم.) ياد گرفته ام هرشب به خودم مسيج بدهم كه آلام بخواب من كنارتم سوب گيان.
ياد گرفته ام جامعه اي كه ميخوانمش، پُر از انسان است. اما همه وحشي. هيچ نيروي خارق العاده اي وجود ندارد كه آدميت را ارمغان بياورد. هدف انسانها وحشيگريست. وحشي بارمان مياورند. وگرنه هيچ نوزادي وحشي نيست. نوزادها، بوي ناب و طعم خاص خدا ميدهند. اما اينجا حتي خدا هم فراموش كرده است بايد بتكاندش اين زمين را. بايد بارو بنديلمان را جمع كنيم. برويم ازين كـُره ي گردالوي لعنتي ِ آبي. جايي كه آدم از جامعه خواندن حالش به هم نخورد، وقتي همه چيز بوي تعفن ميدهد. و جگرم طعم سيگارهاي هفتاد ساله ي "مامه" را.
ياد گرفته ام، تنهايي را.
يادم داده اند.
يكي از روشها و نشانگاني كه آدم بفهمد براي ديگران چه ارزشي دارد، و آيا دوستش ميدارند يا نميدارند يا اصلا اهميت دارد برايشان يا نه، دعا كردن است. چگونه؟ عرض ميكنم:
وقتي در مضيقه اي گرفتار آمديد، به طرف بگوييد برايتان دُعا كند. (حتي اگر شما يا طرف، به دعا كردن اعتقادي نداشته باشيد). رفتار و كلام طرف، در مقابل درخواست شما، نشانه هاي بزرگي به دستتان ميرساند.
بخوانيد: 225
نيمكت پارك، جاي خوبي براي زيستن بود. پشت به آدمها و ماشينها. رو به آسمان. سرماي زمستان. و نوشيدن چاي در ليوانهاي ِ كوچك و مزخرف يكبار مصرف. بي هيچ تشريفات عاشقانه اي حتي. بي هيچ كافي شاپي حتي. بي هيچ گــُلي حتي. زندگي اينطور ميچسبيد به دل. حتي بي هيچ گــُلي. و دود سيگاري كه چشمهاش را گــُم ميكرد. چشمهاش را ميبُرد به همانجا كه نميدانم كجا بود. اما بعدها فهميدم كجا ميرفت، چشمهاش. وقتي كه چشمهام به دستهاش ميلغزيد و جاي ِ زخم ِ انگشتش، ريشه ي دلم را در مياورد. وقتي جانم به واژه هاش گرم بود و تپنده، واژه هاش جاي ِ ديگري ميرفت و چشمهاش. وقتي كه ساكت بودم و او حرف ميزد. وقتي كه دستهام را زير چانه ام ميگذاشتم و سرما به استخوانم تير ميكشيد و دلم به جيب پالتوش خوش بود كه گرم شوم. بعدها فهميدم چشمهاش به كجا خيره ميشد وقتي روبه رويمان آسمان بود و دود سيگارش، سُرفه هام را گاهي بالا ميبُرد، گاهي هم برايم عادي بود. آنقدر عادي حتي، كه دلم ميخواست سيگار دود كنم. دستهاش بوي عشق ميداد. بوي گُر گرفتن. دستهاش مهربان بود. دستهاش جا مانده است در خاليهاي دستهام. و چشمهاش، جا مانده است در چشمهايي كه چشمهاي من نيست...
دستهاش را دوست ميدارم.
تەواوي ژيانم، ئاواتم ئەوە بوو كە بە دڵي خۆم، قژەكانم شانە كەم و ئازاد و رەها بياندەم بە دەم "با" و لە ئێحساسي كچ بوونم لزەت ببەم... بەڵام، كۆنە پەرست هەستي كوشتم. قژەكانم فێر بوون خەفەت بۆ ئازادي بخۆن. زۆر جار قسەيان لەگەڵ دەكەم... پێيان دەڵێم جارێ سپي مەبن تا رزگارتان دەكەم...
بەڵام واديارە بە درۆزن دەرچووم.
نووسراوەي دەستي پڕ هەستي هاوڕێي من و زرێبار " ئەوين"
چه بنويسم براي تو؟ براي تو كه سنگ صبور همه بودي... براي تو كه نديدي تا كودكانت بزرگ شوند... به خاطر سوز رفتنت ميخواهم از كنكوري بنويسم كه اسمش تقدير است... يا بود... چه فرقي ميكند... تا داغ دلم و دلهامان را براي قلب بزرگت بازگو كنم...
چهل و يك بهار از بودنت چه زود گذشت و چه داغي بر سينه ي تمام بانه نهادي كه هنوز در سوگ رفتنت بهت زده ايم... سيزده روز است مغازه ات در سوگ رفتنت چه ماتمي دارد... كه قفلش با هيچ كليدي باز نميشود... چقدر ياد تو در چشمان كم فروغ همسرت پيداست... و چه خوب بوديد باهم... و دختران نازنينت چقدر در بهار خوش كودكيهايشان ماتم زده شدند...
كجايي كه ديدگان منتظر پسر دوازده روزه ات... چه بسيار هواي بابا را كرده است... تو كه سيزده بدر بهت خوش گذشت ... تو كه مريض نبودي... تو كه خوب بودي... اما اون روز قفسه ي سينه ات چرا تنگ شده بود؟ تمام دردهاي دنيا بر وجودت سنگيني ميكرد... از بچگيهايت...
...يكباره چرا... چنان پر رنج خسته شدي؟... چرا دكتر تو را درمان نكرد؟... بهت گفت: " برو آقا ضمانت بيست سال ديگه ات با من ... " و تو با همان لبخند شيرين گونه و هميشگي ات گفته بودي:
" تو ضمانت يه ساعت ديگه ي خودت رو هم نميتوني بكني ... "
و خنديدي ... و او خنديد...
"شروين" دوازده روزه ي تو از "بابا" چيزي نميداند... جز اينكه چرا 24 ساعت صبر نكردي... تا در همان بيمارستان كه تو پر كشيدي روز بعد... همان ساعتها... او زاده شد... او اشك مادر نوشيد به جاي شير... به او اشك هديه داديم... به جاي لبخند... و گودي چانه اش چقدر شبيه گودي چانه ي عكسهاي ب ا ب ا ست... دست م ا د ر بر سرش ... چه تنها ست... تا هميشه...
برگرد... " ... شايد ولي چه خالي بي پاياني ..."
دختر سه ساله ات " بابايي" رو ميخواد:
" بهش زنگ بزنيد چرا مامانم اينجوري ميكنه ؟" و همسرت چه جوابي دارد؟ چشمان شاد دختر نُه ساله ات را نديده اي كه چگونه پر از غم شده؟... و چگونه از ديار آدم بزرگها دوري ميكند.
نميداني چه طور همسرت شكسته شده... بدون تو... بدون لبخندهايت... بزرگيهايت... و مهربانيهايت...
چقدر دلم براي روزهايي كه بودي تنگ شده ... دلم ميخواهد با تو حرف بزنيم نه با خاك... "شايد ولي چه خالي بي پاياني ..."
ما نه! نميتوانيم. مواظب همسر و فرزندانت باش. به خ د ا بگو.
هنوز رفتنت را باور ندارم. چقدر سينه هامان از غم ميسوزد. و افسوس براي ما... كه نشناختيمت... كه چه خاموشيم. و چه ناتوانيم. در برابر قلب تو.
يكشنبه 26/فروردين/1386
نود و پنج آمد. و در ششمين روزش، جان ِ ديگري به آسمان پيوست. مرگ ِ ديگري. تنهايي ِ ديگري. رفيق ِ روزهاي ِ جوانيت آمد به كنارت. روزهاي ِ سخت و مشقت بار ِ زندگانيتان. بعد از رفتنت، خيلي گريست، خيلي. حالا آمد كنارت. ميدانم كه خوشحال است. باهم باشيد و خوش.
انا لله و انا اليه راجعون.
روح ِ شادش، غريق ِ رحمت باد.
آدم وقتي ماماي ِ كوچكي داشته باشد، كه با امنيت كامل، بغلش كند و اشك بريزد و بخندد، جهان، برايش پر از گل و بلبل ميشود و خنده و آزادي. ماماي ِ كوچكي در دومين شادباش بهار، برايت گــُل هديه ميدهد از باغ ِ آسمان. الهام، ملكوت زمين است و دستهايش، بوي ِ بهار دارد. شادباش ِ زير، از رفيق غصه ها و خنده هاست به من. از مامان ِ كوچكم كه برايم بهار مُژده ميدهد هميشه. شادباش ِ زير، بوي ِ مهراندود ِ خُدا دارد. الهام، مادر ِ بُزُرگيست:
صبحي
عزيزكم، دلكم
بهارت شادمان و رها و امن.
دور از تمام غم ها و بغض ها و دلتنگي هات
دور از تمام تنهايي ها و رنج هات
دور از تمام تمام تمام سكوتت
دختركم
دخترك نامه هاي كوتاه ساده ام از پل گيشا به مقصد رخوت دانشجوييت در مهاباد
دخترك اتوبوس ها و بوس هاي من در مترو در ترمينال، در لونا پارك همدان، درهشتي دانشگاه بوعلي، درراهرو بلند و پله هاي طولاني پيام نور
دخترك شبانه هاي شهود و باران
دخترك خوب خاننده ي پناه بر الفبا
دخترك سرزمين ها سبز خوشبختي
دخترك بي معشوق عاشق وبي لب خندان
دخترك سبزينه ي گرم زنده گي در من
دخترك اميدوار بزرگ در من
دخترك اشتياق
دخترك اطمينان
دخترك گرم و صميميو تپنده چون قلب
دخترك خاطرات مشترك
دخترك ناديده و نازاييده و هم خون
دخترك گل ارغوانم
هزاربار پيش ازاين، تو بهار بوده اي برايم
هزار بار بعد از اين نيز، بهار خاهي ماند برايم
هيچ جز نامت
هيچ جز خاطرت
هيچ جز يادت
شبيه خودت گرم و صميمي و اميدبخش نبوده و نيست
تو اميدوار بزرگ من در دهشت و رخوت و تنهايي
در وحشت جانفزاي زيستن
در درندگي زنده گي
در جاهاي خالي مانده و خالي هاي بي جا
هستي.
تو اميدوار بزرگ جهاني
كه يك روز جهان را نجات خاهي داد با زيبايي ات، با امنيت چشمانت، با ايمان قلبت و بزرگواري روحت.
تو همان دست هاي بانو فروغ هستي كه يك روز مي خاست در باغچه، بكارد
تو همان آسماني كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد.
تو همان بهاري كه سبزي هاي به ارمغان مي آوري و در پايان هر زمستان ايستاده اي.
مي بوسمت به مهر، مهرانه ي بي نظير من.
الهام
دومين شامگاه بهار