به خاك افتاده اى... اما... منم بى جان.
معاشقه ى من و جاده انتهايى ندارد ميدانى؟
اما پدربزرگ، هى تو را خواست-اين جاده بوى پدربزرگ دارد-و اين عشق را ميشناسم-اما اين عشق، وهم اندود شده است ميدانى؟ اين جاده بى تو و تماسهاى تلفنى ات، كه رسيدى؟ نرسيدى؟ كجايى كى ميرسى؟ خسته نباشى شام خوردى ؟ ديگر نامش جاده نيست. بايد به نام ديگرى صدايش كنم-" شروع فصل بيرحم تنهاييست"
چارتار ميخواند-بعدشم فكر ميكنم آهنگ بعدى، نامجو بشود-ميدانى دلم اينروزها چه آشوبيست؟
اين تنهايى دو روزه فكر ميكنم خوب باشد برايم. كمى البته-اندازه ى آخرين پلك زدنت در بيمارستان، كه من لعنتى، تنهايت گذاشتم-
به جاده آويخته ام دگربار-به تنهايى وحشتبارى كه از سر و كولم آويزان شده است فكر ميكنم-بيدار شو-بيدار شو و چشمان اشكبارم را به اين گوشى لعنتى، با تصوير ِ تماس ِخانه و لبخندت، شاد بگردان-بيدار شو و ببين تنهاييم چه رعب آور است در اين بيتوته هاى زندگانى-نميخواهى شادم كنى؟
ديروز به سنگ قبرت كه دست زدم، لرزيدم-تو را به خداوندى خدا، بگو سردت نيست؟
جاده-امروز لعنتى-همين الان.
برچسب: ،
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: