برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

به خاك افتاده اى... اما... منم بى جان.

معاشقه ى من و جاده انتهايى ندارد ميدانى؟ اما پدربزرگ، هى تو را خواست-اين جاده بوى پدربزرگ دارد-و اين عشق را ميشناسم-اما اين عشق، وهم اندود شده است ميدانى؟ اين جاده بى تو و تماسهاى تلفنى ات، كه رسيدى؟ نرسيدى؟ كجايى كى ميرسى؟ خسته نباشى شام خوردى ؟ ديگر نامش جاده نيست. بايد به نام ديگرى صدايش كنم-" شروع فصل بيرحم تنهاييست" چارتار ميخواند-بعدشم فكر ميكنم آهنگ بعدى، نامجو بشود-ميدانى دلم اينروزها چه آشوبيست؟  اين تنهايى دو روزه فكر ميكنم خوب باشد برايم. كمى البته-اندازه ى آخرين پلك زدنت در بيمارستان، كه من لعنتى، تنهايت گذاشتم- به جاده آويخته ام دگربار-به تنهايى وحشتبارى كه از سر و كولم آويزان شده است فكر ميكنم-بيدار شو-بيدار شو و چشمان اشكبارم را به اين گوشى لعنتى، با تصوير ِ تماس ِخانه و لبخندت، شاد بگردان-بيدار شو و ببين تنهاييم چه رعب آور است در اين بيتوته هاى زندگانى-نميخواهى شادم كنى؟  ديروز به سنگ قبرت كه دست زدم، لرزيدم-تو را به خداوندى خدا، بگو سردت نيست؟   جاده-امروز لعنتى-همين الان.       

برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۱۴ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :