سَفَر
وقتى آدم به مسيرش بخورد، برود اتوبوسى سوار شود و برود همانجايى كه خودش را گم كرد، هجوم خاطرات، به سانِ موريانه، ذهن ِ آدمى را ميجَوَد.
كاش ميشُد آدم هرگز مسيرش به خاطرات نمى افتاد. كاش جبرهاى بوروكراسى، به رفتن مجاب نميكرد آدمى را، كه آدمى هزاره هاست جا مانده است در اين زمين. به زمينى ديگر. در عشق، به عشق. در خدا، به خدا.
وقتى عشق، در را به روىِ صورت آدمى كوبيد و بيرونش كرد، رفتن به شهر ِ اندوه ها و لبخندها، زجر آور است.
دستهاش... امان از دستهاش.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: