برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

به سلامتي باغ‌هاي معلق انگور - الياس علوي

 

خدا كند انگورها برسند.  

جهان مست شود.   

تلوتلو بخورند خيابان‌ها.

به شانه‌ي هم بزنند رئيس‌جمهورها و گداها.

 مرزها مست شوند و محمّد علي بعد از 17 سال مادرش را ببيند.

و آمنه بعد از 17 سال، كودكش را لمس كند.

خدا كند انگورها برسند.

آمو زيباترين پسرانش را بالا بياورد.  هندوكش دخترانش را آزاد كند. 

براي لحظه‌اي تفنگ‌ها يادشان برود دريدن را.

كاردها يادشان برود بريدن را.             قلم‌ها آتش را  آتش‌بس بنويسند.

خدا كند كوهها به هم برسند.  

دريا چنگ بزند به آسمان ماهش را بدزدد.   

به ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.

خدا كند مستي به اشياء سرايت كند.  پنجره‌‌ها  ديوارها را بشكنند.

و

تو

همچنانكه يارت را تنگ مي‌بوسي،  مرا نيز به ياد بياوري. 

محبوب من...  محبوب دور افتاده‌ي من.

با من بزن پياله‌اي ديگر   به سلامتي باغ‌هاي معلق انگور...  

                                                                 

الياس علوي |

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:

سَنگي كه جهان است و جهاني كه نيست.

قبر تو، تنها وابستگي ِ من به جهان َست. 

قبر  تو، جهاني ست كه ندارم. 

قبر تو، آرامش َست.  دلم برايت تنگ َست، به اندازه ي جهاني كه بزرگ َست و كوچك.   

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۶ توسط:برج خنك كننده موضوع:

تنهايي در تنهايي

نشانه ها خوب است. 

اينكه آدمي، به برهه اي از زمان برسد، و تك به تك نشانه ها را كنار هم بگذارد، آنوقت ميفهمد كه چه گندي به زندگانيش زده است. 

مثلا وقتي شبي كه ميخواهي با آرامش بخوابي، كسي اشكت را در بياورد. مثلا وقتي واقعيت ِ حرفي يا كاري را كه كرده اي، به كسي بگويي و بعد طرف، هر چه از دهنش درآمد بارَت كند. مثلا وقتي هديه اي به كسي ميدهي و ازش ميخواهي بپوشدش و عكسش را برايت بفرستد تا ببينيَش در بَرَش و نه ميپوشَد و نه ميفرستد. مثلا وقتي از كسي ميخواهي وقتي حالت خوب نيست( مثلا وقتي يك هفته از ماه، عادت ماهيانه به سراغت مي آيد و دلت ميخواهد همش غـُر بزني و بد و بيراه بگويي) سر به سرت نگذارد و حرفهات را به دل نگيرد، و به دل ميگيرد. مثلا وقتي دلت به جهان خوش نيست و از كسي ميخواهي حرفهات را گوش دهد و او تو را شكل تمساح ببيند. 

ميدانيد؟ نشانه ها چيزهاي خيلي خوبي هستند كه تو سالهاي بعد ميبينيشان. سالهاي بعد از شكستگي. مثلا همين الان كه دلم لك زده براي موهام، و كسي عكسهاي هنري زيبا برايت ميفرستد كه موها هستند و باد و زيبايي و گُل.

نشانه ها خوب اند. خيلي خوب.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

بيقراري

قراري نيست مرا  

 

مويرگهام، طعم تلخ زندگي دارد. 

و قلبم، به مرگ آويخته است. 

و گردنم... 

تسبيحي را به دست دارد، كه رنج ميدهد، روزهام را. 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

روزِ بيست و يـــِـكُم

 

به سان ِ باد، در مسير گندُمزار،

و چنان برف، كه بهار ميشود،

يكسال گذشت، بي آنكه يادش از يادي برود.

نبودنت، حجم  ِ  عظيمي از زندگانيم را فرا گرفته است. و براي ادامه ي زندگاني، بهاي هنگفتي ميپردازم. اين را هيچكس و هيچكس و هيچكس نميداند. اما لبخند ميزنم، وقتي، به خواب همه رفته اي... و خوبي. و من تنهاييِ عظيم  ِ درداندودم را به آغوش ِ ثانيه هاي مشقت بار زندگانيم كشانيده ام؛ و استيصالم را به خداوندگار سپرده ام، و تسبيحت، لالايي شبانه ام را زمزمه ميكند، به احترام  ِ زندگاني ِ پرصلابتت.   

نبودنت، اجحافي ست، بر زندگانيم. اما چه كنم كه مرگ، صادقانه ترين حقيقتِ  جهان است.

يكسال گذشت، به سان ِ برف، كه بهار ميشود. خدايش به همراه و

ياد لبخندهاش، جاودانه مانده ست در خانه.  

 

                                                                                                                                 صُبحي   

                                                                                                              21 بهمن ِ غَم اَندود

 

 

                             

  

                                          

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۴ توسط:برج خنك كننده موضوع:

تنهايي

پيشاني نهيم بر خاك. كه جاودانگي ِ غريبانه اش را مديونيم به آنان كه غلتيدند به سرخي و  ديگر تا چقدر شعار؟
تا كي در خانه  نشستن و خوردن و خوابيدن و عشقهاي مجازي و حرفهاي مجازي و مجازي و مجازي و شعار و شعار و شعار؟
خاك به ستوه آمده از نبودنها و از بس چشم به آسمان دوخت و نديد پرچمي، كور شد از بس گريست .
يعقوب پيامبر را بوي يوسف مژده ي بينايي اش داد. خاكِ ما را چه؟
شيرمردان اندكند و شير زنان اندك تر. اين اندكان، چگونه دريا شوند كه قطره هاي ديگر نمي پيوندند؟
كارخانه ها بالا رفتند. سه چرخه ها و وانتها، سانتافه  شدند. BMW شدند. و هنوز پشت چراغ قرمز، تراكتورها و گاريها مي درخشند. خانه ها بالا رفتند. خانه ي ما هم. اما هنوز چندكوچه بالاتر پيرزني ماه به ماه هم گوشت ندارد بخورد. قيمت لباسها به ميليون رسيد. اما  " پيرۆز "،  هنوز  " پانتول "  كهنه اي مي پوشد و خيابانها ميگردد به اميد اسكناسي از سر دلسوزي.
سكه هاي 25 توماني دور انداخته ميشوند و توي كيفم بي سرو سامان مانده اند.
كجاست؟ برابري را ميگويم. عدالت و يكپارچگي را. ماركسها را ميگويم.
اين روزها من هيچ آشنايي نميبينم . آرزوهاي ما شبيه آرزوهاي مادران و پدرانمان نيست . اگرچه تَرَ كي و نقابي هم باشد ميان نسلها . اما روياهاشان زيباتر بود از زندگي ما .
از شعار بگذريم . كه ديگر تلنگري به دل نمي زند .

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۳ توسط:برج خنك كننده موضوع:

روز ِ شانزدهم

خداوندگار، مهربانتر از مادر و پدر آدمي ست. 

خداوند ِ مهربان، روزي مخلوقات عزيزش را، به آغوش گرم  ِ خود، باز ميبَرَد. 

خداوند ِ مهربان، صبوري ميدَهد، حال ِ ويران ِ بازماندگان را.  اوست، كه باقي و ماييم كه فاني.

 

امشب، شب ِ از دست دادن ِ ديگري بود. دُرُست پنج روز قبل از اولين سالگرد ِ نبودنت. 

امشب ، بابا، حال ِ همان شب را داشت. حال ِ همان سه شنبه ي ِ رنجبار. همان تنهايي ِ پُر از اندوهشان در سنندج. و همان غريبانگي ِ پُر از استيصال در راهروهاي ِ بيمارستان را.  

و من، حال ِ پسر ارشدش را داشتم، كه دُرُست همان روزي كه مادرش به خدا پيوست، برگشت بانه. دُرُست مثل همان سه شنبه ي رنجبار، كه من برگشتم بانه، و تو به خدا پيوستي.

 

انا لله و انا اليه راجعون. 

روح ِ شادش قرين رحمت باد. 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۲ توسط:برج خنك كننده موضوع:

وقتى يك زن، دسته ىِ موهاش ميشِكَنَد.

 

موهاى ِ يك زن..

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۱ توسط:برج خنك كننده موضوع:

"شبكه هاي ضد اجتماعي"

يادم مي آيد، دبيرستاني كه بوديم، يك دختر همكلاسمان را هر روز به دفتر مدرسه احضار  ميكردند. چرا؟ چون پنكك به صورتش ماليده بود. خانمهاي مدير و ناظم هم لطف ميكردند و صورتش را با پايين مقنعه اش پاك ميكردند. او هم زنگ آخر، وقتي همه وسايلمان جمع ميكرديم تا برگرديم خانه، جَلدي ميرفت دستشوييهاي مدرسه و پنككش را سريع ميماليد به صورتش و سريع از در مدرسه خارج ميشد. يا همان سر كلاس اين كار مهم را انجام ميداد و در ميرفت. يادم مي آيد يكي از بچه ها، ابروهايش، خدادادي  كماني و  باريك بود. يكروزي خانم درس تعليمات ديني، كه  دست برقضا بسيار هم مذهبي بود، احضارش كرد و حكم صادر ميكرد كه الا و بلا تو ابروهايت را دستكاري كرده اي. دخترك بيچاره پوست بالاي چشمش كنده شد از بس پوستش را ميكشيد و قسم ميخورد كه ابروهايم همين شكل است. آن سالها،سالهاي غريبي بود. تعداد خوشتيپها و عشقهاي به آرايشِ مدرسه خيلي كم بود. همه زشت بوديم. همه ابرو داشتيم. همه لباسهاي گشاد و مسخره داشتيم. مثلا اگر پسري دلش برايمان غنج ميرفت، بايد روزها دنبالمان ميكرد از دم مدرسه تا خانه. موبايل كه نداشتيم. اينترنت كه خيلي كم بود. ( شهر ما هم كه جزو شهرهاي بسيار محروم و اينترنت بسيار ناياب و محدود. خيلي خيلي تعداد كمي از ياهو مسنجر خبر داشتند.) . گاه گداري تلفن خانه را برميداشتيم و اندكي حرف ميزديم. قرار؟ چه قراري؟ خيابان. و نگاه.  يا كوچه و چند دقيقه حرف. آنروزها خيلي چيزها صميمي بود و قشنگ. حتي ابروها و سبيلهامان.

الان همه چيز فرق كرده است. دخترها همه خوشتيپ. خوشكل. موهاي رنگ شده. آرايش كرده. راهنمايي اند. دبيرستانند. دانشجون. پسرهاي زيادي ميبينيم كه ابرو ورداشته، ماشينهاي باباجان زير پا، يا باباجان برايشان ماشين جدا ميخرد، شلوارهاي فاق كوتاه، دست و گردن پر از دستبند و انگشتر و  زنجير و ريش و سبيلهاي مدل دار و موهاي مدل دار  و ...

حالا از اينها گذشته، الان :

 

- فلاني سوشل فرندمه. 

- اين؟ اين داداشي جونمه.

- اين آبجيمه.

- اين داداشمه.

- اين سايبر سكسمه.

- اينو عين خواهرم دوس دارم.

- اين؟ هههههه . اين همكلاسيمه. اي بابا.

- فك كنم اينو دوست دارم. 

- اين تو فيسبوك باهاش آشنا شدم. فقط حرف ميزنيم.

- اين؟ اِ... اِ... اين فقط سكس پارتنرمه. اصن بحث عشق و عاشقي نيس.

- اين تو اينستاگرام آشنا شديم. خيلي عكساي قشنگ ميذاره. فقطم با دايركت حرف ميزنيم. شماره همو نداريم. البته فعلا. ببينيم چي ميشه.

- اين فقط تو اينستاگرام حرف ميزنيم.

- اين زاپاسه بابا. ههههههه.

- اين از يه گروه بود تو تلگرام.

- اين از يه گروه ديگه.

- بابا فقط حرف ميزنيم.  چيه مگه؟ يه كم روشنفكر باش.

.

. 

. 

. 

اينروزها همه چيز عوض شده است. آدم ها حتي عشق را هم عوض كرده اند. اينروزها معني روشنفكر بودن هم فرق كرده است. اينروزها همه را سرگرم اين مجازيها كرده اند، تا همه در خفا و مسخ شدگي بمانند و هيچكسي هيچ اعتراضي نكند. اينروزها همه ي روابط رنگ عوض كرده اند و آدم اصلا نميفهمد چه گوهي با چه كسي ميخورد. 

و اما... زنان. اين زنان درد من شده اند. اين زنان كه بسيار راحت، بردگي هاي تكنولوژيكي و رسانه اي را با آغوش باز پذيرا ميشوند و هيچ نميپندارند كه پشت اين پذيرايي، چه ها نهفته است. چه ها بردگي. چه ها حقارت. چه ها ظلم. چه ها حقوق بلعيده شده. چه ها...

راستي نسل آينده در كدامين مسخ شدگيها و كدامين پذيراييها، قرار است غرق بشوند؟ كسي هست كه از غرق شدن نجاتشان دهد آيا؟

زندگاني بسيار دور خورده است. و پيچيده ايم به هم، بسيار.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان، از پدرم است.

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۴۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:

زن

زن، موجود پيچيده ايست. عشق را دوست دارد. همسرش را دوست دارد. بچه هاش را دوست دارد. خودش را به پاي شوهر و بچه هاش ميسوزاند. آرزوهاش را دفن ميكند در قلبش. همه ي توانش را خرج ميكند براي شوهر و فرزند و خانه. نق نقهاي بچه هاش را ميريزد درونش. غرولندهاي شوهرش، عصبانيتهاي شوهرش، خستگيهاي شوهرش و ... را فرو ميكند توي قلبش. پير ميشود. چروك ميشود رخساره اش. دستهاش لرزان ميشود. آرايش نميكند. لباسهاي رنگاورنگ نميپوشد. چشمهاش كمسو ميشود. كم نور ميشود. افتاده ميشود. ديسك كمر ميگيرد. واريس ميگيرد. ديسك گردن ميگيرد. موهاش سفيد ميشود. خميده ميشود. اينها زنهاي فداكاري هستند. زنهايي كه  اگر به جنگ ميرفتند، شهيد ميشدند. قطعا.

اين زنها، شهيد زندگي اند. شهيد آرزوهاشان. و شهيد جوانيشان.

اما در مقابل، زنهاي ديگري هم هستند، كه عقيده دارند نبايد شهيد زندگي بشوند. چراكه براي ايجاد يك زندگي سودمند، قطعا بايد مادري سودمند باشد، نه مادري ايثارگر. قطعا بايد مادري باشد كه فرزندانش را قوي بار بياورد و مستقل. بايد فرزندانش را طوري بار بياورد كه همه اش مامان، دم ِ دستشان نباشد. بايد طوري باشد كه بچه هاش بفهمند، مامان، انسان است، آرزو دارد، هدف دارد، شادي ميخواهد، درس ميخواهد، شغل ميخواهد، مفيد بودن در اجتماع ميخواهد، لباسهاي رنگي رنگي ميخواهد، موهاي زيبا و بلند و خوشرنگ ميخواهد، مامان، زندگي ميخواهد.

 

اينجور زنها، خيلي دير، طرف مقابل خودشان را پيدا ميكنند. خيلي دير پيدا ميشود مردي كه با كسي هم قدم شود كه نامش را انسان بداند. و حقوقش را انساني بداند. خيلي دير مي آيد، مردي كه بفهمد، اينجور زنها، زندگي هيجان انگيزتر و شادمان تري ميتوانند به خانه ببخشند.

 

اما مردهاي ما، زنهاي نوع اول را دوست دارند. چون زنهاي نوع اول، همه ي زندگي را در شوهر و فرزند خلاصه كرده اند. اگر حقوقشان را كِش بروند و زيرپا بگذارند، دَم نميزنند. اگر هر ناعدالتي در حقشان بشود دَم نميزنند. اگر حتي تحقيرشان هم كنند دَم نميزنند. خيانت هم بهشان بكنند دَم نميزنند. با يك قهر چند روزه يا چند ماهه و كلي اشك ريختن و افسرده شدن و آسيبهاي جدي رواني، شوهرشان را ميبخشند، بخاطر بچه ها!!! و هزاران دليل ديگر.خُب؟ مردها چرا همچين زنهايي را دوست نداشته باشند؟ اما زنهاي نوع دوم ميدانند كه ازدواج ( شوهر و بچه ) ، تنها، شعاعي از دايره ي زندگيست. اجازه نميدهند به تحقير شدن، به پايمال شدن حقوقشان. به خيانت و به هزاران بي انصافي ديگر. اينجور زنها الباقي شعاعها را نميبخشند به محكوم شدن به شهادت در زندگي. چرا كه ميدانند مقابلشان، قاضيهاي بسيار بسيار ناعادلي قرار دارد.

 

  

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۳۹ توسط:برج خنك كننده موضوع:

خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو