برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

بخيه

سومين عمل جراحي من، اگرچه سرپايي بود تقريبا، اما خب، عمل بود. نبود؟ چندتا بخيه ي گنده دوختن به جانم. به هرحال عمل باشد يا نباشد، اما هرچه به يادش ميافتم و به ياد يك ماه خانه نشيني و در بستر ماندن و به ياد مسكنهاي بسيار قوي كه دردم را تسكين نميداد، (حتي با وجود اينكه او، حتي يكبار هم حالم را نپرسيد) خوشحال ميشوم. ميداني چرا؟ چون حس ميكنم دردم را تو بيشتر از همه فهميده بودي. فهميدن كه نه. درك كرده بودي. خنده ام هم ميگيرد. وقتي براي تو دكتر رفتيم و من پانسمان شده برگشتم خانه و هيچ مسكني درد را تسكين نميداد. وقتي به رويم نگاه ميكردي، و ميخنديدي و ميگفتي " باشتر، نه جاتت بوو" ، حال خوبي داشت. وقتي " ف " آمده بود تا نمونه ي آزمايشت را ببرد و من بلند شدم و كاري كردم كه تو بخندي، ياد خنده ات آرامم ميكند. ميداني وقتي يادم مي آيد كه ميگفتي، اول تميزش كن بعد پانسمان جديدش را بزن، آرام ميگيرم. وقتي از درد به خود ميپيچيدي و باز هم هواي مرا داشتي.  

من دير برگشتم. خيلي دير. خيلي دير. اما به همين خرسندم وقتي برگشتم، تو را خوشحال كردم و آرام گرفتي به آمدنم. 

امروز جاي بخيه ها را نگاه ميكردم. سر شده است. اما لبخند زدم، به ياد خنده هات... 

 

 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۵۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :