برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

ميگفتند

 

 

ميگفتند بارو بنديلشان را چارسال جمع كردند و به تهران سفر كردند. از دوستهايش ميگفتند. ميگفتند همه درسخوان بودند. ميگفتند او مرد بسيار خوبي بود. ميگفتند يكي از دوستهاي آنموقعش، وكيل شد. هنوز هم وكيل است. پرونده هاي گــُنده گــُنده ميدهندش. يكي ديگرشان قاضي شد. من اين يكي را ديده ام. يك قدِ بلندِ شيك و اصيل. با كت و شلواري مشكي، كه وقتي من ديدمش پوشيده بود. و دوتا از دخترانش را هم ديده ام. و زنِ بسيار غريب و دردمندش را هم. اما شش هفت سالي ميشود كه به يكي از دخترهاش ديگر ايميل نميزنم. اوهم نميزند. و وقتي مرا ديد، يك عكس زشتم را ديد. سالهاي بدِ بعد از بلوغم بود. ميگفتند يك دوست ديگرشان نويسنده شد. اين يكي را هم ديده ام. يك قدِ كوتاه و لاغر، با چهره اي شكسته و چروك، و عينكي كه نميدانم شماره اش چند است. اما او مرا نديده است. ميگفتند وقتي دخترش را فرستاد شيراز درس بخواند، كسي از فاميل مدتي با او حرف نزد. ميگفتند چند درس را در دبيرستانهاي بانه درس ميداد. ميگفتند پَر و بالش شكست، وقتي پسرِ ارشدش، كه نظير نداشت، به خون غلتيد. ميگفتند تورا خيلي دوست ميداشت. و روي لباسهاش جيش ميريختي. و اسمت را هم او انتخاب كرد. اما ديگر كاش كسي چيز ديگري نگويد... از پدربزرگ، يك كتاب به جا مانده، و دستنوشته هايي كه بايد كتاب ميشد، ليك پَر كشيد تا پسر ارشدش را براي ابد بغل كند. يك گوشه ي كتابخانه برق ميزند دستنوشته هايي كه جامعه ي آنروز را در برگرفته اما پدربزرگ نميداند جامعه ي اينروز منهدم شده است. بايد كتاب ميشد، ليك پدربزرگ... ميخواهم جاده اي را كه در آن ناليد، بغل كنم. اين جاده سالهاست با من معاشقه دارد. اين جاده پُر از آخرين بوي پدربزرگ است. اين بو، هرگز به مشامم نرسيده است. اما خوب ميشناسمش. دقيق مثل بوي اودوكلون محبوب خودم، ميشناسمش. ميخواهم پدربزرگ بيايد درِگوشم بگويد كه خوابِ بابايم، وقتي تنها يكماه و ده روز به دنيا عُمر داشتم، تعبير ميشود آيا؟ دلم براي پدربزرگ تنگ است كه عينكش و عكسش، تنها خاطره هايي هستند، كه از او ندارم... 

ميخواهم كنار قبر پدربزرگ دراز بكشم
و دستم را رويِ خاكِ سينه ي پدربزرگ بگذارم و هرگز بيدار نشوم.  

 

 

5 شنبه 6 آذر 93 ترم هفتم علوم اجتماعي. 

شهري كه دوستش ندارم. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

  

 

 

نشُد كه كنار قبر پدربزرگ دراز بكشم و هرگز بيدار نشوم. نشُد كه پدربزرگ مرا بغل كند. پدربزرگ باور نكرد كه دلم... اما پدربزرگ دردهاي دايه را بغل كرد. ديگر هيچ جايي براي آراميدن ندارم. جايم را بخشيدم به دردهاي دايه...

 

سه شنبه

21 بهمن ِ لعنتي ِ 93

 

 

 

 

 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۵۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :