كودكي
اين خيلي مزخرف است كه آدمي به چيزهاي اشتباهي كه جامعه يادش ميدهد، تن بدهد و پذيراي يادگيريش باشد. مثلا به زنان ياد ميدهند اگر برادرت يا شوهرت بهت آسيب زد، دَم نزن. صبوري كن. مثلا زني مورد تجاوز جنسي قرار بگيرد، شكايت نكند. مثلا.. خيلي مثلاها.
اول راهنمايي بودم. آنوقتها مدرسه كه تعطيل ميشد، جَلدي با خواهري ميرفتيم كانون پرورش فكري. صبح و عصر. سه روز در هفته. يكي از آن روزها، داشتيم به خانه برميگشتيم. در ويترين كتابفروشي اي، يك كتاب ديدم. ( قبلتر بحث آن در خانه شده بود كه داشته باشيمش). با خواهري رفتيم داخل و خريديمش. من هم از شوق اين كار خوب كه كرده ام و كتاب را به كتابخانه ي خانه ميبرم، آنرا در مغازه ورق نزدم. با لبخندي سرشار از غرور، به سوي خانه راهي شديم. و سرمست كتاب را به پدر دادم. پدر هم خوشحال و راضي.
ورق كه زديمش، نصف كتاب برگه هايش سفيد بود. انگار از ته دره اي پرتم كنند پايين، دلم خالي شد از سرمستي. پدر گفت اشكال نداره. عصر ببر عوضش كن. گفتم خب الان خودت ببرش. از فلان مغازه خريدمش. گفت نه. خودت ببر عوض كن كه ياد بگيري. گفتم چه را ياد بگيرم؟ گفت گرفتن حق را.
خب ميتوانم بگويم اولين بار بود كه تنهايي و بدون بزرگتر ميخواستم چيزي را عوض كنم يا پس بدهم. با خواهري رفتيم و به كتابفروش گفتم لطفا اين را برايم عوض كن و جلدي ديگر بده. اين نصف بيشتر صفحاتش خالي ست. گفت اين آخرين جلد بود. گفتم خب من نميخواهمش. گفت برش نميدارم. گفتم عوض كن. گفت آخرين جلد بود. گفتم من اين كتاب را نميخواهم. صفحه ي خالي را چكار كنم؟ قشنگ يادم مي آيد چشمهايش را گرد كرد و صورتش قرمز شد و با صداي بلند گفت اصلا تو اين كتاب را ميخواهي چكار؟ من هم پر صلابت گفتم "ورقه ورقه اش ميكنم و داخلش تخمه ميريزم و ميفروشمش..." *
اگر كمي بيشتر عقل داشتم، كتاب را روي ويترين ميگذاشتم و ميامدم بيرون. كتاب را برداشتم و به سمت خانه راهي شدم. اما ته دلم بغضي عميق داشت. جريان را براي پدر تعريف كردم و خنديد. خودش كتاب را بُرد و پس داد به كتابفروش. كتابفروش بهش گفته بود: اين دختر تو بود؟؟!!
و اينگونه بود كه بنده راهي مسيري شدم كه مقابل مردان، نبايد سر خم كند آدمي.
و اكنون به اين برهه از زمان رسيده ام كه هر مَردي آزارم دهد، آزارش ميدهم. به شيوه ي خودش. حالا اين مرد معشوق آدم باشد( كه برود و تنهايش بگذارد) يا مردي باشد در پارك در اتوبوس در خيابان، هيچ فرقي نميكند. جواب ِ آزار، آزار است.
والسلام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پەڕه پەڕەي ئەكەم، تووي تيا ئەفرۆشم.
پ.ن: قبلاها، سوپري ها، و دستفروشها، كاغذهاي باطله يا ناباطله را جوري ميپيچيدند كه وسطش گود و خالي بشود. شكل مخروط. بعد داخلش تخمه ميريختند و ميفروختند. شما يادتان نمي آيد. خيلي عالي بود.
برچسب: ،