برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

انگور

بيا كمى امشب برايم حرف بزن.

پريشب، دم دمان ِ صبح بود كه آب ازم خواستى. تعبيرش چه ميتواند باشد؟ تو را به خدا بيا و بگو تشنه اى؟ آب ميخواهى؟ امشب حالم، حال سگ است. تنهايم. سوت و كور-بى هيچ صدايى حتى- بيا و كمى آرامم كن-بگو قبر خوب است و به زودى مرا هم ميبَرى.

كِى مرا ميبرى؟ بيا به رويم بخند و بگو ده رؤله بگرى...

دلم ديگر انگور دوست ندارد. هر دانه اش را كه ميخواهم وردارم، ياد تو مى افتم. آخرين چيزى كه خواستى انگور بود...

انگورها بياييد برايم بگوييد. و لعنتم بفرستيد كه آخرين روز رفتم...  

 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۱۷ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :