برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

باران

آنروز كه برگشتم خانه، باران ميباريد. اتوبوس تأخير داشت. دو ساعت. من همش ترمينال نشسته بودم. اما بابا به من نگفت حالت خوب نيست. كاش ميگفت. سردم بود در ترمينال. هى دستشويى ميرفتم. بالاخره اوتوبوس خواست حركت كند. بابا بازهم نگفت حالت خوب نيست. من رسيدم خانه. ساعت سه ظهر بود. بابا تلفن جواب نميداد. يك ساعت بعد يك مسيج كوتاه فرستاد. رفتم مهمانى بزرگ. بابا باز هم تلفن را جواب نداد. مسيج دادم. راستش يادم نيست اين مسيج را جواب داد يا نه؟ آنتن گوشيم پريد. شب شده بود. آنتن گوشيم هى پريده بود. ميخواستم فردا دوباره برگردم پيشت. من نميدانستم تركم ميكنى يكباره. نميدانستم. فكر ميكردم نهايتا دو روز ديگر بيمارستان باشى و با هم برگرديم خانه. چرا رفتم آنروز؟ چرا كنارت نبودم آنشب؟ چرا؟ واى بر من ِ لعنتى. يهو تلفنى به مهمانى شد و بازگشتيم خانه. دلم ريخت. آمديم خانه و شايان گفت، رفته اى. و من زار زدم زار زدم. لعنت فرستادم به خودم. ارزشش را نداشت اين مهمانى. ارزشش را نداشت. نداشت. آنشب باران ميباريد. فردايش مياوردنت بانه. من نخوابيدم. يعنى خوابم نبرد. گريه امان نميداد. لرز امان نميداد. تپش قلب بالاىِ لعنتىِ تهوع زا، امان نميداد. خواب براى چه؟ ما تو را از دست داده بوديم. من لعنتى آنروز نمانده بودم پيشت.  باران ميباريد. فردايش آوردنت.... نميخواهم چيزى بگويم از دردش. فقط باران ميباريد... الان هم باران ميبارد. امشب در خوابم بودى و بازهم باران ميباريد. چقدر دلم برايت تنگ است.  

برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۲:۲۰ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :