روزِ بيست و يـــِـكُم
به سان ِ باد، در مسير گندُمزار،
و چنان برف، كه بهار ميشود،
يكسال گذشت، بي آنكه يادش از يادي برود.
نبودنت، حجم ِ عظيمي از زندگانيم را فرا گرفته است. و براي ادامه ي زندگاني، بهاي هنگفتي ميپردازم. اين را هيچكس و هيچكس و هيچكس نميداند. اما لبخند ميزنم، وقتي، به خواب همه رفته اي... و خوبي. و من تنهاييِ عظيم ِ درداندودم را به آغوش ِ ثانيه هاي مشقت بار زندگانيم كشانيده ام؛ و استيصالم را به خداوندگار سپرده ام، و تسبيحت، لالايي شبانه ام را زمزمه ميكند، به احترام ِ زندگاني ِ پرصلابتت.
نبودنت، اجحافي ست، بر زندگانيم. اما چه كنم كه مرگ، صادقانه ترين حقيقتِ جهان است.
يكسال گذشت، به سان ِ برف، كه بهار ميشود. خدايش به همراه و
ياد لبخندهاش، جاودانه مانده ست در خانه.
صُبحي
21 بهمن ِ غَم اَندود
برچسب: ،