"شبكه هاي ضد اجتماعي"
يادم مي آيد، دبيرستاني كه بوديم، يك دختر همكلاسمان را هر روز به دفتر مدرسه احضار ميكردند. چرا؟ چون پنكك به صورتش ماليده بود. خانمهاي مدير و ناظم هم لطف ميكردند و صورتش را با پايين مقنعه اش پاك ميكردند. او هم زنگ آخر، وقتي همه وسايلمان جمع ميكرديم تا برگرديم خانه، جَلدي ميرفت دستشوييهاي مدرسه و پنككش را سريع ميماليد به صورتش و سريع از در مدرسه خارج ميشد. يا همان سر كلاس اين كار مهم را انجام ميداد و در ميرفت. يادم مي آيد يكي از بچه ها، ابروهايش، خدادادي كماني و باريك بود. يكروزي خانم درس تعليمات ديني، كه دست برقضا بسيار هم مذهبي بود، احضارش كرد و حكم صادر ميكرد كه الا و بلا تو ابروهايت را دستكاري كرده اي. دخترك بيچاره پوست بالاي چشمش كنده شد از بس پوستش را ميكشيد و قسم ميخورد كه ابروهايم همين شكل است. آن سالها،سالهاي غريبي بود. تعداد خوشتيپها و عشقهاي به آرايشِ مدرسه خيلي كم بود. همه زشت بوديم. همه ابرو داشتيم. همه لباسهاي گشاد و مسخره داشتيم. مثلا اگر پسري دلش برايمان غنج ميرفت، بايد روزها دنبالمان ميكرد از دم مدرسه تا خانه. موبايل كه نداشتيم. اينترنت كه خيلي كم بود. ( شهر ما هم كه جزو شهرهاي بسيار محروم و اينترنت بسيار ناياب و محدود. خيلي خيلي تعداد كمي از ياهو مسنجر خبر داشتند.) . گاه گداري تلفن خانه را برميداشتيم و اندكي حرف ميزديم. قرار؟ چه قراري؟ خيابان. و نگاه. يا كوچه و چند دقيقه حرف. آنروزها خيلي چيزها صميمي بود و قشنگ. حتي ابروها و سبيلهامان.
الان همه چيز فرق كرده است. دخترها همه خوشتيپ. خوشكل. موهاي رنگ شده. آرايش كرده. راهنمايي اند. دبيرستانند. دانشجون. پسرهاي زيادي ميبينيم كه ابرو ورداشته، ماشينهاي باباجان زير پا، يا باباجان برايشان ماشين جدا ميخرد، شلوارهاي فاق كوتاه، دست و گردن پر از دستبند و انگشتر و زنجير و ريش و سبيلهاي مدل دار و موهاي مدل دار و ...
حالا از اينها گذشته، الان :
- فلاني سوشل فرندمه.
- اين؟ اين داداشي جونمه.
- اين آبجيمه.
- اين داداشمه.
- اين سايبر سكسمه.
- اينو عين خواهرم دوس دارم.
- اين؟ هههههه . اين همكلاسيمه. اي بابا.
- فك كنم اينو دوست دارم.
- اين تو فيسبوك باهاش آشنا شدم. فقط حرف ميزنيم.
- اين؟ اِ... اِ... اين فقط سكس پارتنرمه. اصن بحث عشق و عاشقي نيس.
- اين تو اينستاگرام آشنا شديم. خيلي عكساي قشنگ ميذاره. فقطم با دايركت حرف ميزنيم. شماره همو نداريم. البته فعلا. ببينيم چي ميشه.
- اين فقط تو اينستاگرام حرف ميزنيم.
- اين زاپاسه بابا. ههههههه.
- اين از يه گروه بود تو تلگرام.
- اين از يه گروه ديگه.
- بابا فقط حرف ميزنيم. چيه مگه؟ يه كم روشنفكر باش.
.
.
.
.
اينروزها همه چيز عوض شده است. آدم ها حتي عشق را هم عوض كرده اند. اينروزها معني روشنفكر بودن هم فرق كرده است. اينروزها همه را سرگرم اين مجازيها كرده اند، تا همه در خفا و مسخ شدگي بمانند و هيچكسي هيچ اعتراضي نكند. اينروزها همه ي روابط رنگ عوض كرده اند و آدم اصلا نميفهمد چه گوهي با چه كسي ميخورد.
و اما... زنان. اين زنان درد من شده اند. اين زنان كه بسيار راحت، بردگي هاي تكنولوژيكي و رسانه اي را با آغوش باز پذيرا ميشوند و هيچ نميپندارند كه پشت اين پذيرايي، چه ها نهفته است. چه ها بردگي. چه ها حقارت. چه ها ظلم. چه ها حقوق بلعيده شده. چه ها...
راستي نسل آينده در كدامين مسخ شدگيها و كدامين پذيراييها، قرار است غرق بشوند؟ كسي هست كه از غرق شدن نجاتشان دهد آيا؟
زندگاني بسيار دور خورده است. و پيچيده ايم به هم، بسيار.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عنوان، از پدرم است.
برچسب: ،