تنهايي
پيشاني نهيم بر خاك. كه جاودانگي ِ غريبانه اش را مديونيم به آنان كه غلتيدند به سرخي و ديگر تا چقدر شعار؟
تا كي در خانه نشستن و خوردن و خوابيدن و عشقهاي مجازي و حرفهاي مجازي و مجازي و مجازي و شعار و شعار و شعار؟
خاك به ستوه آمده از نبودنها و از بس چشم به آسمان دوخت و نديد پرچمي، كور شد از بس گريست .
يعقوب پيامبر را بوي يوسف مژده ي بينايي اش داد. خاكِ ما را چه؟
شيرمردان اندكند و شير زنان اندك تر. اين اندكان، چگونه دريا شوند كه قطره هاي ديگر نمي پيوندند؟
كارخانه ها بالا رفتند. سه چرخه ها و وانتها، سانتافه شدند. BMW شدند. و هنوز پشت چراغ قرمز، تراكتورها و گاريها مي درخشند. خانه ها بالا رفتند. خانه ي ما هم. اما هنوز چندكوچه بالاتر پيرزني ماه به ماه هم گوشت ندارد بخورد. قيمت لباسها به ميليون رسيد. اما " پيرۆز "، هنوز " پانتول " كهنه اي مي پوشد و خيابانها ميگردد به اميد اسكناسي از سر دلسوزي.
سكه هاي 25 توماني دور انداخته ميشوند و توي كيفم بي سرو سامان مانده اند.
كجاست؟ برابري را ميگويم. عدالت و يكپارچگي را. ماركسها را ميگويم.
اين روزها من هيچ آشنايي نميبينم . آرزوهاي ما شبيه آرزوهاي مادران و پدرانمان نيست . اگرچه تَرَ كي و نقابي هم باشد ميان نسلها . اما روياهاشان زيباتر بود از زندگي ما .
از شعار بگذريم . كه ديگر تلنگري به دل نمي زند .
برچسب: ،