برج خنك كننده برج خنك كننده .

برج خنك كننده

225

 

ياد گرفته ام خودم براي خودم مسيج ميفرستم و بغضها و دردهايم را به خودم ميگويم. با خودم دردودل ميكنم. خودم را بغل ميكنم. براي خودم چاي مياورم. چار حبه قند مياورم. حتي به خودم ميگويم آبميوه ميخوري با بيسكويت برايت بياورم؟ ياد گرفته ام اشكهايم را براي خودم بگويم. و كف دستهايم را تُند بمالم به چشمهاي ضعيفم. حتي يكي دو روز است يادگرفته ام كه خشمهايم را هم سر ِ دل ِ خودم خالي كنم. ياد گرفته ام وقتي درد لعنتي ماهانه ام سراغم آمد، به خودم ميگويم چند روزي تحمل كن اين كج خُلقيهاي مسخره ام را. ياد گرفته ام هر شب به خودم مسيج ميدهم و به خودم ميگويم بميرم هم نميذارم بد بخوابي خاس دلي من؟ يادگرفته ام هر كتابي كه خواندم را براي خودم تعريفش كنم و به خودم ميگويم كتاب بعديم را انتخاب كن برايم. ياد گرفته ام وقتي يك چيز سخت گلويم را فشرد، هرچه فلسفه و منطق و قانون است را بگذارم كنار و بروم جلوي آينه هي چرت و پرت بگويم و ابروهاي آشفته ام و رنگ ِ صوري ِ رفته ي موهايم را شانه بزنم. ياد گرفته ام خودم را به ساندويچي بوگندو دعوت كنم. به بستني و آبميوه. ياد گرفته ام وقتي دارم درس ميخوانم به خودم بگويم بهم انرژي بده تمركز كنم. ياد گرفته ام وقتي آدم از جان ِ مادرش بيرون خزيد، ديگر تمام. رسالت پدرش نـُه ماه قبل و رسالت مادرش با خزيدنش از جان ِ مادرش تمام ميشود. و اكنون نوبت رسالت اوست. وقتي جان به ريه هايش دميد، ديگر خودش ميماند و خودش و خودش. هيچ تكيه گاهي او را به مقصود نميرساند. مگر كه، خودش. هيچ عشقي حتي. از جان مادر ميخزيم و پوستي نو به تن ميكنيم. ياد گرفته ام اين رسالت وقتي تمام ميشود كه پدر بخندد و مادر بخندد. اما اينجا هيچكس نميخندد. همه دارند همديگر را گول ميزنند. عشقها هم رنگ فريب گرفته اند. عشق هم عبوديت خويش را فراموش كرده است. فراموش كرده است بايد بسوزاند هر آنچه را معشوق را ميازارد. اما اينجا همه چيز همان است كه معشوق را ميازارد. و عشق اينجا يك ديكتاتور فوق العاده جاني ست ميكُشد، ميسوزاند، ميبُرَد، ميبَرَد و تنها چيزي كه نميدهد، مـِهر است. اينجا همه چيز رنگ تهمت دارد. رنگ بي اعتمادي. رنگ دروغ. رنگ بغض. رنگ خط خطيهاي ديوارهاي سلولهاي انفرادي زندانهاي سراسر دنيا. رنگ نقاشيهاي بچگانه ي حك شده بر درختهاي بي زبان و ديوارهاي غربت كه همه اش حكايت از غم دارد. اين تمام شكوه و جلال ما از زندگيست! مضحك است. مزخرف است. وقتي بال داري و اجازه ميدهي برايت بچينند. وقتي چارچوب حريمت را ميشكني و برايت تَره خورد نميكنند و هي اشك ميدهند به چشمانت، آنوقت ياد ميگيري بروي. و اين مضحكترين شكل رفتن است. ياد گرفته ام وقتي حتي الهام به من ميگويد فردا نذري داريم نيت كن تا برات دعا كنم، خودم را بفشارم به هم و هيچ نگويم كه پاي راستم از درد دارد صداي تق ميدهد اما من نيتم چيز ديگريست...

ياد گرفته ام هر روز به خودم مسيج بدهم و مژده ي هديه دهم خودم را. گــُل باشد، كتاب باشد، آدامس باشد، ادكلن باشد، هرچه باشد، باشد، مهم شوق كاذب يك ثانيه اي ست كه از ذوق هديه به خودم ميدهم. يادگرفته ام كه بگريزم از تمام آدمهايي كه ميشناسمشان. با خود زندگي كردن، طعم خدا ميدهد. ياد گرفته ام هيچ حرفي براي هيچكس نداشته باشم. هركه خنديد، الكي با او بخندم. ياد گرفته ام از هركه خواستي برايت دعا كند، دعا نميكند. ( الهام را نميگويم. او خودش گفت برايت دعا ميكنم.) ياد گرفته ام هرشب به خودم مسيج بدهم كه آلام بخواب من كنارتم سوب گيان.

ياد گرفته ام جامعه اي كه ميخوانمش، پُر از انسان است. اما همه وحشي. هيچ نيروي خارق العاده اي وجود ندارد كه آدميت را ارمغان بياورد. هدف انسانها وحشيگريست. وحشي بارمان مياورند. وگرنه هيچ نوزادي وحشي نيست. نوزادها، بوي ناب و طعم خاص خدا ميدهند. اما اينجا حتي خدا هم فراموش كرده است بايد بتكاندش اين زمين را. بايد بارو بنديلمان را جمع كنيم. برويم ازين كـُره ي گردالوي لعنتي ِ آبي. جايي كه آدم از جامعه خواندن حالش به هم نخورد، وقتي همه چيز بوي تعفن ميدهد. و جگرم طعم سيگارهاي هفتاد ساله ي "مامه" را.

ياد گرفته ام، تنهايي را.

يادم داده اند.

 



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۸ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۳:۴۳:۲۵ توسط:برج خنك كننده موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :