وقتي آدمي ميلرزد.
صبري كه خداوندگار به من عنايت كرده تا بتوانم به زندگي ام ادامه دهم را شاكرم. اما گاهي عنان از كف داده و هاي هاي ميگريم. در تنهايي. در سكوت. زير پتو. در حمام. در جاده. شبانه. دزدكي. بيصدا. مثل الان. كه صفحه هاي كتابم خيس خيس شد. مرگ، آنقدر بيصدا درگاه خانه ي آدمي را ميكوبد و ميبَرَد، كه حتي مجال خداحافظي با عزيزت را هم نميدهد. و اين رنج عظيمي ست كه برشانه هاي آدمي ميخُسبد و هرگز بيدار نميشود. من اگر ميدانستم مرگ، مي آيد، مگر روز ِ آخر ميرفتم؟ مگر ميرفتم؟
چه بگويم؟ كه درد ادامه دارد و زندگاني نيز. كه ما فاني و خداوندگار است باقي ِ ابدي.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: