بهشت اگر مال تو نباشد، باور ندارم كسي ديگر بهشتي باشد.
چه بنويسم براي تو؟ براي تو كه سنگ صبور همه بودي... براي تو كه نديدي تا كودكانت بزرگ شوند... به خاطر سوز رفتنت ميخواهم از كنكوري بنويسم كه اسمش تقدير است... يا بود... چه فرقي ميكند... تا داغ دلم و دلهامان را براي قلب بزرگت بازگو كنم...
چهل و يك بهار از بودنت چه زود گذشت و چه داغي بر سينه ي تمام بانه نهادي كه هنوز در سوگ رفتنت بهت زده ايم... سيزده روز است مغازه ات در سوگ رفتنت چه ماتمي دارد... كه قفلش با هيچ كليدي باز نميشود... چقدر ياد تو در چشمان كم فروغ همسرت پيداست... و چه خوب بوديد باهم... و دختران نازنينت چقدر در بهار خوش كودكيهايشان ماتم زده شدند...
كجايي كه ديدگان منتظر پسر دوازده روزه ات... چه بسيار هواي بابا را كرده است... تو كه سيزده بدر بهت خوش گذشت ... تو كه مريض نبودي... تو كه خوب بودي... اما اون روز قفسه ي سينه ات چرا تنگ شده بود؟ تمام دردهاي دنيا بر وجودت سنگيني ميكرد... از بچگيهايت...
...يكباره چرا... چنان پر رنج خسته شدي؟... چرا دكتر تو را درمان نكرد؟... بهت گفت: " برو آقا ضمانت بيست سال ديگه ات با من ... " و تو با همان لبخند شيرين گونه و هميشگي ات گفته بودي:
" تو ضمانت يه ساعت ديگه ي خودت رو هم نميتوني بكني ... "
و خنديدي ... و او خنديد...
"شروين" دوازده روزه ي تو از "بابا" چيزي نميداند... جز اينكه چرا 24 ساعت صبر نكردي... تا در همان بيمارستان كه تو پر كشيدي روز بعد... همان ساعتها... او زاده شد... او اشك مادر نوشيد به جاي شير... به او اشك هديه داديم... به جاي لبخند... و گودي چانه اش چقدر شبيه گودي چانه ي عكسهاي ب ا ب ا ست... دست م ا د ر بر سرش ... چه تنها ست... تا هميشه...
برگرد... " ... شايد ولي چه خالي بي پاياني ..."
دختر سه ساله ات " بابايي" رو ميخواد:
" بهش زنگ بزنيد چرا مامانم اينجوري ميكنه ؟" و همسرت چه جوابي دارد؟ چشمان شاد دختر نُه ساله ات را نديده اي كه چگونه پر از غم شده؟... و چگونه از ديار آدم بزرگها دوري ميكند.
نميداني چه طور همسرت شكسته شده... بدون تو... بدون لبخندهايت... بزرگيهايت... و مهربانيهايت...
چقدر دلم براي روزهايي كه بودي تنگ شده ... دلم ميخواهد با تو حرف بزنيم نه با خاك... "شايد ولي چه خالي بي پاياني ..."
ما نه! نميتوانيم. مواظب همسر و فرزندانت باش. به خ د ا بگو.
هنوز رفتنت را باور ندارم. چقدر سينه هامان از غم ميسوزد. و افسوس براي ما... كه نشناختيمت... كه چه خاموشيم. و چه ناتوانيم. در برابر قلب تو.
يكشنبه 26/فروردين/1386
برچسب: ،