وقتي الهام، در بهار بغلم ميكند، خنده هام اشك ميشود به مِهر.
آدم وقتي ماماي ِ كوچكي داشته باشد، كه با امنيت كامل، بغلش كند و اشك بريزد و بخندد، جهان، برايش پر از گل و بلبل ميشود و خنده و آزادي. ماماي ِ كوچكي در دومين شادباش بهار، برايت گــُل هديه ميدهد از باغ ِ آسمان. الهام، ملكوت زمين است و دستهايش، بوي ِ بهار دارد. شادباش ِ زير، از رفيق غصه ها و خنده هاست به من. از مامان ِ كوچكم كه برايم بهار مُژده ميدهد هميشه. شادباش ِ زير، بوي ِ مهراندود ِ خُدا دارد. الهام، مادر ِ بُزُرگيست:
صبحي
عزيزكم، دلكم
بهارت شادمان و رها و امن.
دور از تمام غم ها و بغض ها و دلتنگي هات
دور از تمام تنهايي ها و رنج هات
دور از تمام تمام تمام سكوتت
دختركم
دخترك نامه هاي كوتاه ساده ام از پل گيشا به مقصد رخوت دانشجوييت در مهاباد
دخترك اتوبوس ها و بوس هاي من در مترو در ترمينال، در لونا پارك همدان، درهشتي دانشگاه بوعلي، درراهرو بلند و پله هاي طولاني پيام نور
دخترك شبانه هاي شهود و باران
دخترك خوب خاننده ي پناه بر الفبا
دخترك سرزمين ها سبز خوشبختي
دخترك بي معشوق عاشق وبي لب خندان
دخترك سبزينه ي گرم زنده گي در من
دخترك اميدوار بزرگ در من
دخترك اشتياق
دخترك اطمينان
دخترك گرم و صميميو تپنده چون قلب
دخترك خاطرات مشترك
دخترك ناديده و نازاييده و هم خون
دخترك گل ارغوانم
هزاربار پيش ازاين، تو بهار بوده اي برايم
هزار بار بعد از اين نيز، بهار خاهي ماند برايم
هيچ جز نامت
هيچ جز خاطرت
هيچ جز يادت
شبيه خودت گرم و صميمي و اميدبخش نبوده و نيست
تو اميدوار بزرگ من در دهشت و رخوت و تنهايي
در وحشت جانفزاي زيستن
در درندگي زنده گي
در جاهاي خالي مانده و خالي هاي بي جا
هستي.
تو اميدوار بزرگ جهاني
كه يك روز جهان را نجات خاهي داد با زيبايي ات، با امنيت چشمانت، با ايمان قلبت و بزرگواري روحت.
تو همان دست هاي بانو فروغ هستي كه يك روز مي خاست در باغچه، بكارد
تو همان آسماني كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد.
تو همان بهاري كه سبزي هاي به ارمغان مي آوري و در پايان هر زمستان ايستاده اي.
مي بوسمت به مهر، مهرانه ي بي نظير من.
الهام
دومين شامگاه بهار
برچسب: ،