دارم خانه مى آيم و تو نيستى...
با جاده كه ميروم، بخشى از تنم، خالى ميماند. وقتى بوسه اى به گونه ام نميرسانى و پشت سرم فوت نميكنى. با جاده كه برميگردم، حجم عظيمى از تن و روانم خالى ميشود. وقتى شاد نميشوى از ديدنم و نميگويى چاى بنوش بعد برو دوش بگير. جاده بخشى از من است. اما تو تمامِ من بودى، كه به خداوندگار، دادَمت.
خاليَم و ... زندگانى به راه خود ادامه دارد.
١٩ خُرداد
فراخناىِ تنهاييهاىِ عظيمِ صامت.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: