جَوان، كه ميميرَد.
ديده بودمش. وقتى كوچك بود. خانه مان هم آمده بود. حالا جوان رشيدى شده بود كه مهندس بود. بيست و دوسه سال بيشتر نداشت. ديشب خبرش را شنيدم. خبر مرگش را، پس از پنجاه روز بسترى شدن در بيمارستان. پسرك، داغِ جوانيش را گذاشت بر دل مادرش، پدرش و خواهر كوچكش.
ديشب، جگرم كباب شد وقتى ياد بچگيهاش افتادم و شلوغيهاش...
كاش آدمها، با همديگر مهربان بودند. مرگ، بسيار بى خبر، درگاه خانه ى آدمى را ميكوبد و ميبَرَد و ميرَوَد.
إنالله و إنا اليه راجعون.
روانِ شادت، غريق ِ رحمت باد.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: