به ۱۹ اُرديبهشت.
اُرديبهشت را گــُلبارانتر از هر ماهي كردند، خداوندگارانِ زيبايي، و بهشت و حوريانش، شايد، سجده بردند زمين را به آراستن. كه عطر ِ ياس و بوي شقايق، طنين اندازد كوهساران را و جان بخشد روانِ آدمي را.
جامه ي رنگين ِ زمين را بوييدن و بوسيدن، به شوق آورد دل را و خاطر ِ يار، به مهر وا ميدارد دستها را. و چه زيبا ميكشيم نقش آرزوهاي كودكيمان را روي هر گلبرگ و هر شاخه ي پرشكوفه اي كه آدميزاد و جانش هزاره هاست ز خاطر ميروند و باز خاك است كه رنگينتر، به آغوش ميكشاند و ميپروراند.
گاه دستهاي ِ خالي از مِهر مي آيند اما، و دانه هاي سياه ميپاشند سراسر ِ رنگها را. دريغ كه بيخبرند فصل ِ درو، قرمزقرمز بال ميكشند دانه ها و رنگين رنگين به پرواز در مي آيند، ققنوس وش.
آنوقت يادمان مي آيد بهشتي را كه اُرديبهشتش ناميدند، پر از خاكستر و آنوقت يادمان مي آيد نگاههاي پر حسرت طفلكي به دستهاي پينه بسته ي پدرش و چشمان بي شوق ِ مردي كه تاب نمي آورد و به كنجي ميخزد آرام و روزنامه اي باطله، شايد، فراموشش كند درد را.
آنوقت يادمان مي آيد معلماني را كه چه بسيار گچ خوردند و با طناب، عشق ورزيدند تا ما قلم ِ خويش آب دهيم و اُرديب ه ش ت را به خاك بخشيم. و خاك ميبخشايد باز، آنهمه جاني كه رنگ ميبخشند زمين را و آسماني پرستاره... و راهشان پرفروغ.
معلمان سرزمين من ، به خون ميغلتند و پروانه مي شوند.
١٩ اُرديبهشت٩١
برچسب: ،