لە وڵاتي غەريب، غەريب گيان...غەريب ديارن.
هوا دارد كم كم باراني و سرد ميشود. باران كه ببارد خيس ميشوي. تو چتر نداري. من هم، سالهاست ندارم. يادت مي آيد سالهاي خيلي قبل برايم يك چتر بنفش خريدي؟ من يادم مي آيد. من ميترسم. ميترسم خيس شوي. ميترسم قبرت خيس شود. مريض بشوي. كاش دردهايت همه اش را من ميگرفتم. كاش تو بودي تا خانه ات بيصدا نمي ماند. و تلفن خانه ات زنگ ميخورد. كاش من ميرفتم. كاش پدربزرگ، جاي تورا به من مي داد. اما پدربزرگ تو را خواست كه كنارش باشي. پدربزرگ از تنهايي خسته شده بود. بايد تكيه گاه خستگيهاش ميشدي ديگر. و با پدربزگ دوتايي، رو به بابوس، هر روز صبح، با آفتاب، برايمان صبر هديه مي آوريد.
دارد هوا سرد ميشود.باران مي آيد. لطفا زير باران ننشين. خيس نشو. مريض نشو. لطفا. من دردهاي بسيار زيادي را دارم حمل ميكنم. دردهايي كه تو هم نميداني. هرشب لالايي غريبانه ي كوردي ات، مرا ميخواباند. هرشب صداي زني جوان، كه آربابا قامت، از جواني،مقابل غمهاي سهمگين ايستاد. و الان، زني جوان، كه پا به سن گذاشته بود، در قبر است. اين قبر را دوست ميدارم. چون تو در آني... حتي اگر ديگر نتوانم غر بزنم و دردهايم را با خشم بيرون بريزم.
خانه خاليست و من هر روز بيشتر دق ميكنم.
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: